صفحه اصلی   درباره ما  ارتباط با ما   داستان  ترجمه   نقد   مقاله   شعر

...............................................................

      گاه‌نوشت‌های اخیر الهه علی‌خانی

- چیزی که هست و نیست   
-چرایی تقدس یک تکه گوشت بی ناخن
  

 

   88به‌روز شده توسط علی‌خانی*5 اسفند

"چیزی که هست و نیست"
    
زمینه مطلب : داستان- زنانه
     الهه علی‌خانی

 

خیلی چیزها نیستند و ما فکر می‌کنیم که هستند. به همین نسبت هم چیزهایی هستند که اصلا نباید باشند. البته نه اینکه مطلقا نباشند؛ ولی باید ترجیح بدهیم که نباشند و وقتی بخواهیم که  نباشند …نیستند دیگر.
یکی از این چیزها برای من، نبودنش از کلاس سوم آغاز شد . یعنی از سوم دبیرستان نیست شد . گفتم: " ذهب، ذهبا، ذهبوا…" وسط کلاس ایستاده و پاهایم را جفت کرده بودم روی موزاییکی که از هر طرف به دیوارها به یک فاصله بود. پنجره باز بود و باران نرم نرم نمی‌بارید. این صدای شر شر ِ آبی که آفتاب زحمت‌اَش را کشیده بود، بود. آفتاب راحت و ریلکس، بدون مزاحمت ِ هیچ ابری می‌تابید.
درواقع فضا نه رمانتیک بود و نه خشک و بی روح. این را برای آن گفتم که فکر نکنی تحت ِتاثیر فضا چنین اتفاقی افتاد. گفت:" صرف کن …" گفتم :" ذهب، ذهبا، ذهبوا…" گفت:"…ذَهَ…بْ…نَ…." گفتم:" ذَهَب...ْنَ." توی چشم‌هایم خیره شده بود . توی چشم‌هایش خیره شده بودم. سرش را جنبانید. سرم را جنبانیدم. گفت: "مثل بز زل نزن؛ بقیه اش؟" گفتم:" بز!!؟"

همین! بعد از این دیگر نیست شد. نه خود کلمه. پاش بیفتد عین طوطی صد دفعه برایت صرفش می‌کنم . اما اینکه رفتن برایم معنی داشته باشد دیگر ندارد.

البته من قصد ندارم برای تو ادای آدم‌های به اصطلاح فیلسوف را در بیاورم یا بشوم یک ادبیا‌ت‌چی و با کلمه‌ها بازی کنم تا تو گیج و ویج نه اینبار مثل "بز" که عینهو "ماچه‌الاغ" زل بزنی به من. فکر هم نکن بیکارم اینجا، بنشینم آسمان ریسمان ببافم که من فلان‌ام و تو بی‌سار. نه عزیز ِدل من. راستش را بخواهی، می‌خواهم آن خری‌اَتی که بندبنداَت را بافته و رفته بالا را بشکافم، بریزم دور که فردا مثل امروز، عین سگی که صاحبش ولش کرده و رفته، ننشینی اینجا، نه برای من که برای خودت، عو‌عو راه بیندازی که چه به سرم آمد؟ چه کنم؟

تو هم که، کم آن گوش‌هایت دراز نیست. آدم را مجبور می‌کنی تا همه چیز را مو به مو برایت توضیح بدهد. اصلن شاید لازم باشد یک قدم به عقب برگردم. یعنی کمی قبل از آن‌که بابا بمیرد. آن‌روزها من درست توی همان کلاس ِکوفتی‌ای که قبلن گفتم، درس می‌خواندم. خب! به اقتضای سن‌ّام عاشق ِ گل و بته و ترانه و گاهی هم پسر‌ها می‌شدم. این‌ها به هم ربط دارند. یعنی ابتدای ساکن عاشق می‌شدم. آن‌وقت شعر و ترانه می‌سرائیدم و تووی یک برگه در حالی که دور تا دورش را گل و بته باران کرده بودم با آن خط‌اََم که احتمالن طرف مجبور می‌شد یک ساعت تمرکز کند تا بفهمد این حروف ِ شاید هندی که وارد خط کوفی شده، جملات ِ فارسی‌اَند، شعر و ترانه‌هایم را می‌نوشتم ، تامی‌کردم می‌گذاشتم زیر کرست، وسط قاچ سینه‌ام.

این کار، کار ِ یک روز و دو روزم نبود. همیشه احساسش می‌کردم. منظورم نیازش است. وقتی کسی نبود؛ یعنی نبود که فکرم را عین چرخ ِ ریسندگی، هی بریسد و بریسد، انگار  چیزی کم داشتم. انگار که بیکارم. یا اگر هم که کاری بود، انگار که بیخودترین و سنگین‌ترین  کار دنیا بود که باید عین ِ گاو، خودم را می‌بستم به گاوآهن و انجام‌اَش می‌دادم. می‌خوابیدم فکر می‌کنی؟ نه انگار. تلوزیون؟ انگار که نمی‌دیدم. موضوع حتی از این هم وحشتناک‌تر بود. درست عین همان‌جایی که تازه می‌خواهی مست کنی. همان‌جایی که داغی می‌رود توی ساق ِ پاهایت و دیگر پاهایت را نمی‌خواهی. چنگ می‌اندازی و با دو دست می‌چسبی‌ اِ‌شان. فشارش می‌دهی و می‌مالی‌ اِ‌شان. باز که کم آوردی، دو زانو می‌نشینی روی اِ‌شان و یک پیک دیگر می‌روی بالا. یک پیک دیگر و یک پیک دیگر و یک پیک دیگر. تا یادت برود و یادت می‌رود. همین‌جاست که یک گه و یک تف نثار آخری‌شان می‌کنی و می‌گویی:"حیف‌ِ من". همین‌جاست که پا می‌شوی. جلوی آینه ، موچین را برمی‌داری. لرزان و بی‌هدف یا با‌هدف گاهی یکی از موهایی که نمی‌خواهی ابرویت باشد را می‌کنی و می‌گذاری خودش از لای دو پره‌ی صیقلی مو چین بیفتد پایین.

نه اینکه‌ اینجا دیگر نیازش را حس نکنم. گاهی می‌آمد . نه. باید بگویم گه‌گاهی می‌رفت. می‌رفت تا دوباره عاشق شوم. شعر بگویم. گل و بته بکشم و بنویسم‌اَش روی کاغذ و توی کوچه یا خیابان بمانم منتظر. تا همین که آمد . پشت ابرویم را نازک کنم و چشم‌های تیله‌ای‌اَم را تیز بیاندازم توی چشم‌هایش و  کاغذم را نه مچاله که تا کرده بیاندازم روی زمین. آن‌وقت نگاهم را بگیرانم به نگاهش و بکشانمش سوی کاغذنوشته‌ام، روی زمین و باز روز از نو  و روزی از نو  تا یا خسته شوم یا شاید یکی دیگر؛ یکی که انگار نگاه‌اَش داغ‌تر است، یک‌هو  توی کافی شاپ، درست روی میز رو به رو، یک جورهایی اِلا بَختَکی،  چشم‌هایش موازی با چشم های این یکی، بیفتد تو نگاهم و من خیره، یک نگاه به آن نگاه و یک نگاه به این نگاه، آن نگاه را بهتر بخواهم. 

اینطور که خیره نگاه می‌کنی فکر می‌کنم شاید مریخی‌ای یا حتی بدتر اورانوسی‌ای پولوتونی‌ای چیزی باشی . همچین زل زده‌ای تووی دهان‌ ِ من که انگار عجیب‌ترین کارها و حرف‌های دنیا را داری می‌شنوی. چیزهایی که نه به گوشت آشناست و نه به آن مغزت. نه خواهر من! خودت را گول نزن. تو هم همین‌طور بوده‌ای. شاید فقط، تو گل و بته کشیدن نمی‌دانستی یا اصلن طبع‌اَت با شعر آشنا نبوده باشد .ولی خر نباش. همه‌مان همین‌یم . همه‌مان تا بچه‌ایم، یک روز عاشق حسن می‌شویم و یک روز عاشق حسین. دیشب‌اش خواب جواد را دیده‌ایم ها، ولی صبح که می‌رویم توی کوچه . خم که می‌شویم چسب کفش‌مان را محکم کنیم و کیف‌مان می‌سرد پایین و می‌خواهیم با حرکت همان کتفمان بدَهیم اَش عقب و چشم‌مان می‌افتد توی نگاه امیر، ترشح آب دهان‌مان، انگار که ترشک دیده باشد صد برابر می‌شود. 

این یک چیزی است کاملا ثابت شده. چیزی که نمی‌توان کتمان‌‌اَش کرد و نمی‌توان گفت:" کافر همه را به کیش خود پندارد." نه فکر کنی دارم از خودم در می‌آورم. نه عزیز ِ دل من. این بحثی‌ست روانشناسی . علمی به اثبات رسیده.

حتمن می‌گویی:"توویی که اصلن نمی‌دانی روانشناسی را با چه "ر" ای می‌نویسند را چه به این چُسی آمدن‌ها." راستش قضیه‌ی دانستن‌اَش برمی‌گردد به وقتی که بابا هنوز زنده بود. یعنی همان وقت‌هایی که توی آن کلاس کوفتی، همان آخرین ِ کلاس ته ِ سالن، که بیشتر به انباری می‌مانست تا کلاس، درس می‌خواندم. آقای سعیدی، وقتی خانم گلستان شکمش گیر کرد به میز و دیگر ‌نگذاشت، دست‌هایش را گره بزند روی میز، دبیر عربی‌مان شد. راحت می‌توانم بگویم سی سال را خوش‌تر داشت. موهایش لَخت و لیز انگار که تازه از استخر آمده باشد بیرون، روی پیشانی‌اش شره کرده بود همیشه. هر وقت خیره می‌شدم، می‌گفتم، الان است... الان است که قطره‌ای آب- که آرام آرام طوری که من ندیدمش و لغزیده-  از سر ِ آن مشکی ِ شلاله‌ای موهایش بچکد روی میز. اما هیچ وقت نچیکد و او تا آن روز که هنوز نمی‌دانستم بابا مرده یا نمرده، هیچ‌وقت حتی نکرد موهایش را از روی آن پیشانی ِ شاید کوتاه و برنزه‌اش عقب بزند تا من خیره بتوانم، فقط، چشم‌هایش را نگاه کنم و چشم‌هایم را تیز بیندازم تو نگاه‌اَش و انگشت ِ اشاره‌ی نگاه‌اَم را گیر بدهم به شصت و تق، تیله‌ی چشم‌هایم را به یک حرکت هل بدهم طرفش. البته نه اینکه نتوانم چشم‌هایش را نگاه کنم؛ آن وحشی ِ موهایش بود که حواسم را پرت می‌کرد. مثل الان که باز دوباره حواسم را پرت کرد وَ اِلّا قرار بود خیر سَرَم، موضوع آن بحث ِ روانشناسی را برایت باز کنم، اما عین ِ گوساله‌ی تازه از شیر گرفته‌ای که طناب‌اش یک‌هو ول شود، پریدم به پستان گاو و حالا بخور و کی بخور.

راست می‌گویی؛ مرا چه به روانشناسی. ما از همان کره‌گی سرمان توی این چیزها نبود. اگر او نمی‌گفت، الانش هم چیزی از این جور بحث‌ها سرم نمی‌شد. راستی‌اَتش قضیه از آنجا شروع شد که یک روز داشتم می‌رفتم مدرسه. مدتی می‌شد که کسی را نداشتم. توی راه گذرم افتاد به یکی از همان‌هایی که اگر در حالت عادی بود چشم‌اَم را می‌گرفت. از کنارش که رد شدم زیر لب انگار چیزی هم گفت. ولی من خودم را زدم به کوچه‌ي علی چپ. نه بخواهم ناز کنم. انگار که مثلن نشنیده‌ام یا مثل آن‌که حواسم مثلن پرت بوده باشد. ده متر آن‌طرف‌تر یک‌هو حس‌اَش کردم.چی؟ اینکه بعضی چیزها هستند و ما فکر می‌کنیم که نیستند. یعنی اصلن نمی‌فهمیم که هستند. انگار که سعادت بخواهد که آدم بفهمد آن چیز هست. مَثَلَش، مَثَل همان صدایی‌ست که فرکانسش از بیست هزار بالاتر می‌رود.  هستند ولی ما جَنَمَش را نداریم که بشنویم‌شان. نه اینکه باید مقاماتمان بالاتر باشد .نه. مگر نه این‌که این صداها را سگ می‌شنود و ما نمی‌شنویم. آدم، نعوذ بالله کمتر از سگ که  نیست ، هست؟

یک چیزی این وسط هست که نمی‌گذارد بفهمیم‌شان. اما هستند و یک روزی شاید، احتمالن بفهمیم که هستند .ولی آن روز هیچ معلوم نیست کی باشد .برای من ولی دقیقن همان روز بود. همان روزی که دیدم یک چیزی بوده و من فکر می‌کردم نبوده .یعنی اصلن نفهمیده بودم که بوده.

زنگ اول حسابان داشتیم. لیمیت اف ِ ایکس، وقتی ایکس میل می‌کند به بی‌نهایت؟ حواسم سر جایش نبود انگار. ولی مجبور بودم دنبال جواب، یک ساعت پای تخته با گچ ور بروم. دست آخر هم نشد که نشد و این خانم فاطمی بود که حسابش کرد. تنها چیزی که با حساب‌های من سنخیتی نداشت، صفر.

نمی‌دانستم چرا، ولی این صفر  تمام زنگ تفریح، عین توپ ِ پینگ‌پونگ آن‌قدر در حد فاصل دو  گوش‌اَم رفت و  آمد که دیگر حالم از هر چه توپ بود بهم می‌خورد. برای همین هم زنگ که خورد پشت پرده‌ی در ورودی مدرسه ایستادم تا همه سوار مینی بوس گِل هم در رفته‌ی آقای باقریان که می‌بردمان ورزشگاه بشوند و من کلاس ورزش را جیم شوم.

سوم تجربی عربی داشتند و داشت برایشان قواعد درس می‌داد. پشت پنجره‌شان عین ماتم‌زده‌های مادر‌مرده، چمباتمه زدم تا صدایش را که از لای پنجره به بیرون می‌تراوید را بو بکشم.

چشم‌هایم را بستم و دروازه‌ی یکی از گوش‌هایم که به منبع نزدیک‌تر بود را چهار تاق باز ‌گذاشتم.  آن یکی گوش‌اَم را هم با دستم تیغه ‌کشیدم. انگار که بخواهم صداها را همان‌جا برای ابد حبس کنم. اما لامصب، حبس که نمی‌شدند. هر طوری بود خودشان را از سوراخی سمبه‌ای چیزی رد می‌کردند و ناپدید می‌شدند.

از توی کیفم دفترچه‌ی شعرم را درآوردم. هیچ شعر جدیدی نگفته بودم. نگاهی به شعرهای قبلی‌ام انداختم . چقدر مضحک بودند. چه احساسات مزلف و جلفی. سر خودکار را گذاشتم روی یکی‌شان و هی بردم بالا هی کشیدم پایین. خوب که سیاه‌اَش کردم یک برگه از وسط دفترچه کندم و نوشتم :

به نام عشق!|
سلام!

جملاتم هیچ شاعرانه نبود. خطوطی بی معنی. که البته به یک دوست‌اَت دارم ختم می‌شد. چیزی به خوردن زنگ نمانده بود . و من خوب می‌دانستم کیفش را همیشه قبل از آن‌که برود سر کلاس  کجای دفتر ِ دبیران می‌گذارد.

بابا دقیقن یک هفته‌ی بعد مرد . آن‌هم دقیقن همان روزی که آقای سعیدی، زنگ تفریح، قبل از آن‌که بچه‌ها سوار مینی‌بوس گِل هم در رفته‌ی آقای باقریان بشوند ، من که تکیه داده بودم به دیوار ِ رو به روی دفتر ِ دبیران را صدا زد. بزاق دهان‌اَم چسب شده بود و زبانم را چسبانده بود به فک و سق و دندان‌هایم. گفت...، یعنی نگفت، اشاره کرد بروم توی دفتر مشاوره. رفتم و خانم اسکندری را دیدم که عین مجری‌های ضایع ِ برنامه‌ کودک، یک لبخند ِ ناشیانه چسبانده  گوشه‌ی لبش . عزیزمش را که گفت از لای کتاب ِ کت و کلفت‌اَش کاغذی بیرون کشید که به یک آن فهمیدم چیست. برگشتم از دفتر بیرون بروم که یک‌هو خودش، در حالی که موهایش را ژل مالانده و بالا زده بود- آن هم بی هیچ پیچ و تابی، صاف ِ صاف- جلویم ظاهر شد. می توانستم توی چشم‌هایش خیره شوم اما نگاهم را گره زدم به چسب کفش‌هایم. دو تا چسب کنار هم، یکی بالا یکی پایین، روی لنگه ی چپ. دو تا هم کنار هم یکی بالا یکی پایین روی لنگه راست. نگاهم را کشیدم بالاتر . پاهایم. آن ها هم دوتا بودند. بغل هم و موازی. یکی چپ، یکی راست.

می دانی موضوع چیست؟ موضوع این است که ما زن‌ها یعنی ما که نه، همه زن‌ها،  عین برف می‌مانیم. نه خودمان، احساساتمان. اگر کم بباریم می‌شویم عین همان برفی که هر آفتابی آبش می‌کند و اگر زیادی بباریم، آفتاب که سهل است، کیسه کیسه نمک‌های شهرداری را هم رو سیاه می‌کنیم . آن‌قدر می‌مانیم که سفیدی‌مان سیاه شود. آن‌قدر می‌مانیم که هیچ بچه‌ای نگاهمان هم نکند. تلمبار شده توی جوی آب، توی کوچه‌های نسا و باریک یا توی پارک آن هم در هیبت آدم‌برفی‌هایی که تیغ ِمشت و مالِ آفتاب فقط به ریخت‌شان بریده.

این را گفتم که به ابرت نگاه کنی و آن‌قدر بباری که نخواهی بمانی تا سیاه شوی. تا هر دوچرخه و گاری‌ای از رویت رد شد ، چهار تا لیچار بارت کند که کی می‌خواهی آب شوی.

نه اینکه آب نشویم هیچ وقت. آب می‌شویم. بد هم آب می‌شویم. اصلا خشک می‌شویم . می‌شویم عین ته رودخانه‌ی خشکیده‌ی زاینده‌رود، ترک خورده که مثل پازل هزار تیکه‌ای شده  که کسی حتی عشق‌اش نمی‌کشد کامل‌اش کند .

بابا که مرد، زهره و زهرا را شوهر داده بود خیر ِ سرش . من مانده بودم و تو و یک مادر خِنگ و ساده که کم مانده بود یک سلطان‌بیگوم دیگر به امید یک کاکل پسر ِتی‌تیش مامانی پس بیندازد که خدا رو شکر خدا رو شکر به آن‌جاها نکشید. شانس آوردم یعنی؛ وگرنه باید چند سال دیگر این قصه را برای آن یکی هم تعریف می‌کردم. راهی که من و تو تویش پاگذاشته‌ایم راهی است که باید اول تکلیفِ خودت را با خودت روشن کنی. باید به خودت بقبولانی که  همه‌شان سراندر پا کرباس پوشیده‌اند.  برای مرد جماعت عشق و عاشقی عین زعفران مثقالی‌ست و  این وسط کیلو  مصداق نمی‌کند که بخواهیم بگوییم چند(؟)طرف را که گیر انداختی باید دو دستی بچسبی‌اش. باید بلد باشی. قبلن هم،  همان روز اول برایت گفتم ، نگفتم؟ گاهی لازم است طوری عمل کنی که انگار دختر ِ خر پول‌ترین آدم شهری. ولی نه همیشه. این موقعیت است که مشخص می‌کند چکاره باید باشی . مثلن گاهی بعضی مردها ساخته شده‌اند برای زیر وبال پر گرفتن. اینجاست که مظلوم‌نمایی می‌شود حکم واجب. گاهی هم باید دیوانه‌اش شوی. انگار که خواسته‌ایش. نباشد نمی‌شود. جای دیگر؛ نه، یعنی کس دیگری دیگر توی قلبت جا نمی‌گیرد از بس که او همه قلب‌ات را یک جا پر کرده. یک‌جوری که از نگیردت خب شاید احتمالن نه اصلن قطعن تا مرز افسردگی پیش می‌روی  و آن‌وقت یک بسته دیازپام و اشهد وان لا الله اله الله. 

چطوری بگویم برایت؟ باید بشوی عین گربه. ببین هدف برایش فرود  است. حالا تو هرجا ، با هر موقعیت و  هر شرایطی که می‌خواهی پرتش کن. فرقی می‌کند برایش؟ نه. چون فقط با دست وپا فرود می‌آید . مطلقن دست و پا. باید بلد باشی به کجای تیله ی چشم‌هایت تلنگر بزنی. البته تو کارت را خوب بلدی. از همین تجربه اول‌اَت پیداست. اما مطمئن باش تجربه دهم‌اَت هم فرقی نمی‌کند با این یکی. کسی عاشق ما نمی‌شود. آن‌ها فقط عاشق خودشان‌اند و زن‌ها عاشق آنند که آن‌ها عاشق ِ خودشان باشند. اما نمی‌دانند این عاشقی به آدامس‌های ایرانی می‌ماند که فقط اولش شیرین است. آخرش را باید ببینی که عین سنگ سفت می‌شوند و فقط پدر صاب فک مبارکت را در می‌آوردند.  باور کن همه‌شان تقریبا از یک قماشند. نه فکر کنی آقای سعیدی از آن قماش نبود، بود. فقط شاید، احتمالن از موقعیت ِ شغلی‌اش می‌ترسید. یا نه اصلن شایدم، سرش آن موقع به یک جای دیگر بند بوده. البته ممکن هم هست زیادی کتاب روانشناسی خوانده بوده که می‌گفت : "تو الان در سنی هستی که خواه ناخواه به هر جنس مخالفی دل می بندی." آره. مگر می‌شود؟ یعنی اگر می‌شد؛ یعنی اگر قدرتش را داشتم، تمام کتاب‌هایش را می‌سوزاندم........من حتی نکردم برایش یک مصرع شعر بگویم. یعنی مگر دلم می‌آمد بچپانم‌اش کنار بقیه؟ آن‌وقت......

چرا ساکت شدم؟ شرمنده به خدا. راستش را بخواهی خودم از خودم مانده‌ام . نمید‌انم چرا دارم این خزعبلاتی را که پیش هر گاو و گوساله‌ای بریزی نگاهش هم نمی‌کند، به خورد تو می‌دهم. می‌دانی من هیچ‌وقت نکرده بودم به عقب برگردم. اما حالا که ملاصفتانه برای تو رفته‌ام منبر و دارم تاریخ‌اَم را ورق می‌زنم انگار یک چیزی زیاد می‌آورم . یک چیزی که تا حالا ندیده بودمش . چیزی که هیچ سنخیتی با ذهب ذهبا ذهبوا  ندارد. یک چیزی که امروز یعنی حالا انگار گیج بوده‌‌ام که خودش را  تلو تلو  پرت کرده توی قصه‌ام. ذهب ذهبا ذهبوا؟

راستش اولش فقط می‌خواستم آسمان‌هایم را ببافم به ریسمان‌هایت که بگویم:" تو الان در سنی هستی که هر دم عاشق می‌شوی." اما حالا خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم کسی تا حالا از تو صرف مضارع عربی رفتن را نخواسته که بفهمی رفتن می‌تواند بی‌معنا باشد و کسی توی تیله چشم‌های تو خیره نشده و بگوید عین بز زل نزن تا هر چه بز و میش و گوسفند هست یک هو خراب شود روی سرت و پامالت کند. و وقتی جنازه‌ات رسید خانه، مادرت را ببینی که وسط حیاط ولو شده و دو دستی می‌کوباند روی شکم ِ ور قلمبیده‌اش که  بی‌پدر شدی زری؛ زری  بی‌بابا شدی زری.

پنج سالت که بیشتر نبود.چه می‌دانستی بابا بمیرد با بابا نمیرد چه فرقی می‌کند. تو حالا هم که دوازده سال بزرگ‌تر شدی، باز هم چیزی بارت نمی‌شود . یک ساعت است عین گاوی که تازه زاییده، زل زده‌ای توی دهان من .شک ندارم داری برای من توی آن دل تازه از اکبندی درآمده‌ات می‌گویی: "زری جان! تو عاشقی نکشیدی که بفهمی من چه می‌گویم. برو اینها را برای عمه‌ات تعریف کن." ولی بدبخت گشنگی‌هایی که کشیده‌ایم یادت رفته. یعنی بایدت یادت برود.  

اما ببین دختر جان! دنیا نمی‌ایستد تا تو بچه بازی‌هایت را تمام کنی. دنیا به قد و قیافه‌ی طرف که نگاه می‌کند می‌گوید : این دیگر بس‌اَش است." بدت نیاید. نه فکر کنی دارم می‌گویم بچه‌ای. اما خب بچه که نیستی . قد و قیافه من آن روزها و تو،  این روزها طوری بوده و هست که دنیا فکر می‌‌کند، بچگی بدرد ما نمی‌خورد . یعنی دیگر به اصطلاح بس‌مان است.

خودت می‌دانی یعنی. من کاسه داغ‌تر از آش نمی‌خواهم باشم. فقط راستش می‌ترسم.... حالا این طرف که می‌گویی چه شکلی هست؟ موهایش، موهایش......                                                                              ویرایش اول

                                            نظر                                                                                                             

.........................................................................................

 

          

    گاه‌نوشت‌های  الهه علی‌خانی

.....................................

پیوند ها

 

.....................................