صفحه اصلی   درباره ما  ارتباط با ما   داستان  ترجمه   نقد   مقاله   شعر

...............................................................

      گاه‌نوشت‌های اخیر الهه علی‌خانی

- قفس
- چیزی که هست و نیست   
-چرایی تقدس یک تکه گوشت بی ناخن
  

 

   89به‌روز شده توسط علی‌خانی*14فروردین

"قفس"
    
زمینه مطلب : داستان کوتاه
     الهه علی‌خانی

کسی باور نمی‌کرد. یعنی کسی حتی به خودش زحمت نمی‌داد تصورش را از ذهنش بگذراند. این را من اولین کسی بودم که فهمید و بعد غوغایی شد. انگار همه باهم مهربان شدند. یک جورهایی یادشان آمد که می‌شد خیلی زودتر فهمید، قبل از آن‌که همه در رخوت بی‌خبری بآسایند .

آره! من حسش کردم . از روی قفس مرغ عشق‌هایش که آویزانش کرده بود پشت پنجره، درست در مسیر نورگیر .

آن شب خوابم نمی‌برد. مرغ‌ها که از صبح فقط نالیده بودند، خواب بودند و من لم داده بودم روی صندلی و دلم چایی هم نمی‌خواست. نگرانی امانم را بریده بود. حس کردم باید کاری بکنم. بلند شدم و آرام پرده را کنار زدم. نور ماه از شیشه‌ی نورگیر، سیزده-چهارده طبقه را نمی‌دانم چطور رد کرده بود و یک‌راست می‌تابید روی قفسی که فقط یک مرغ وسط ‌اَش بود. نه دانه‌ای بود و نه آبی، و مرغ، که انگار آن وسط افتاده بود.

 پنجره را باز کردم ، بالا تنه‌ام را از آن رد کردم و دو دستم را کشیدم طرف قفس. نرسیدند اما.  پاهایم را گیر دادم به صندلی توی آشپرخانه و خودم را بالاتر کشیدم تا شاید یکی از دست‌هایم به آن برسد. نوک انگشتانم رسید و توانست هلش بدهد و قفس تاب خورد و چرخید و رها شد و افتاد. 

 پنجره‌هایمان درست روبه‌روی هم، به فاصله‌ی دو متر و سی سانتی کار شده بود. پستویی که از مسیر نورگیر درست شده بود متعلق به او بود و من فقط پنجره‌ای ازش نصیب برده بودم توی دل آشپرخانه‌ی تاریکم  که پرده‌های کلفت ِ پنجره نمی‌گذاشت ذرّه‌ای روشن‌تر باشد.

حالم از هر چه پرده بود بهم می‌خورد. دلم می‌خواست می‌توانستم به یک حرکت کنارش بزنم تا مرا ببیند که تنها و دلزده، دلم می‌خواهد لذت ِ شنیدن صدای مرغ‌هایش را با لذت‌ِ گاهی دیدنش جمع کنم و ببینم که او هم دلش می‌خواهد لذتِ دیدن مرا به لذت‌هایش اضافه کند. به اضافه‌ی گاهی سلام کردن و گاهی احوال پرسی. آدم باید حرف بزند و نه فقط با مرغ عشق‌هایش که با زنِ همسایه. تا یکهو وقتی نیست شد و صدای قدم‌هایش توی فضای خاموش آن دو آپارتمان گم شد، زن دلواپسش شود و پنجره را باز کند و صدایش بزند که " کجایید؟ مرغ‌هایتان تشنه‌اند. می‌خواهید اگر مریضید من قفس‌شان را بکشم تا دم ِ پنجره و ظرف‌شان را پر کنم؟ اگر مریضید من می‌توانم سوپ درست کنم برایتان."

اما شاید توی این یک سال فقط یک‌بار دیدمش؛ آنهم زمانی که خانه‌ی خالی ِ رو برو را اجاره کرد و من توی آشپرخانه، درست کنار همین پنجره، مثل همیشه داشتم چای می‌خوردم  و او بی‌هوا  آمد توی پستو، بدون اینکه حتی نگاه کند که بی‌روسری و نیمه‌برهنه ایستاده و زل زده‌ام به حضور ناگهانی‌اش با آن ربدوشامبر سیاه و قرمز و موهای مشکی‌یی که رشته‌های نازک سفیدی سرتاسرش را خاکستری کرده بود و با پیچشی سبک ریخته بودند روی کتف‌های چهارشانه‌ی مردانه‌اش که قفسی را توی دستش گرفته بود.

نشستم تا حجم یک متری کابینت‌ها پنهانم کند و صبر کردم تا برود و وقتی رفت، پرده‌ی کلفتی که همیشه جمع شده بود را باز کردم و کشیدم. مرغ عشق‌هایش یکریز می‌خواندند و توی قفس احتمالاً زل زده بودند به هم. ماندم همان‌جا تا صدای‌شان را بشنوم و صندلی‌ام آمد آن‌جا  و برای همیشه آن‌جا ماند و آن‌جا شد بهترین نقطه‌ی آن آپارتمان کور که شهرداری دستور داده بود کورترش کنند؛ با آن شیشه‌ها‌ی هشتاد سانتی کدری که پشت شیشه‌ی سبز ِ زمخت پنجره‌ی سالن، انگار دائم می‌گفت "بیرون را دید نزنید." بی‌آن‌که آن بیرون، توی ساختمانِ روبرو، زنی زیبا، توی اتاق ِخواب موهای شلالش را برس کند روی شانه‌های سفیدش و یا حتی این طرف مردی که نگاهش چیزی بخواهد.

من اینجا تنها هستم. یعنی حالا دو سال است که تنها شده‌ام. وگرنه قبلاً یاشاری بود که شب‌ها کوفته بیاید خانه و روی مبل ولو شود و نفس ِخسته‌اش را ول کند توی فضای خانه تا چرخ بخورد و یک‌راست بیاید توی مکش ِ دم ِمن و برود توی ریه‌هایم. ریه‌هایم را جمع کن، خمیازه بکشم، چشم‌هایم آبکی شود و شام خورده نخورده و ظرف‌ها را شسته‌نشسته خوابم بگیرد و بخواهم دراز بکشم روی تخت آن‌وقت دست‌های گستاخ‌اش را که وول می‌خورد روی سینه‌هایم را هُل بدهم عقب و بگویم امشب خیلی خوابم می‌آید و او جر بیاید و ماتحتَش را بکند طرف من. قهر کند و بخوابد و بعد.... آنقدر بخوابد و آنقدر قهر کند تا بالاخره بگویم برود و او برود و من تنها شوم دو سال و یک سال باشد که هروقت و بی‌وقتی با یک لیوان بزرگ چای، لم بدهم به صندلی ِکنار ِپنجره و گوش بخوابانم که مرغ ِِ عشق‌های این تازه وارد هی ترانه بخوانند و گاهی صدای پاهایش را بشنوم که وقتی کشیده می‌شد به آن ربدوشامبر ِ احتمالاً پلی‌استرش کِلَش کِلَش صدا بدهد و بیاید تا مرغ ِعشق‌هایش را آب و دانه بدهد و برایشان با لب‌های روی هم گرد شده‌اش، موس‌موس کند  و با دست‌های احتمالاً چروکش قفس‌شان را تکان‌تکان بدهد و مرغ‌ها انگار بخندند و من سر کیف شوم.

یعنی یا از این سر کیف شوم یا از اینکه هی فکر کنم به اینکه حالا کدام مرغ عشق است که دارد می‌خواند و بگویم چه خوب که برای هم می‌خوانند و هیچ خسته نمی‌شوند.

گاهی که صدایشان را گم می‌کردم، دلم می‌خواست پرده را کنار بزنم و هی بترسم که او با آن ربدوشامبر سیاه و قرمزش جلویم ظاهر شود و این‌بار یا زل بزند به شانه‌های استخوانی‌ام یا خیره شود توی چشم‌هایم که خستگی خوب مچاله‌شان کرده.

اینجا آپارتمان کوچکی نیست. آدم زیاد دارد. آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند، بی‌آن‌که توی حمام، روبروی آینه، بزنند زیر آواز تا جفت‌شان سر کیف بیاید و با خنده داد بزند" هی آروم‌تر؛ آبرومون رفت تو ساختمون ". ولی این دو مرغ عشق همیشه می‌خوانند. آن یکی برای این و این یکی برای آن و هر دو برای او و هر دو برای من.

شاید آن طرف، پشت ِپرده‌ی پنجره‌ی من، پنجره‌ی او  پرده نداشته، مثل قبل و او شاید مثل من نشسته باشد روی صندلی و مثل من لیوانش را دودستی چسبیده  باشد و مست صدای آن‌ها، بخار چایی‌اش خسته و وامانده دیگر بلند نشده باشد.

گاهی فکر می‌کردم او چند سالش باید باشد و می‌دیدم که از چهره‌اش هیچی به یاد ندارم. پس بی‌نتیجه ر‌هایش می‌کردم و فکر می‌کردم به عمر خودم که همینجور آمده بود و آمده بود و حالا داشت می‌رفت. و فکر می‌کردم به رشته‌های سفید ِنازکی که دیر یا زود سه تا در میان یا شایدم دو تا در میان بین موهایم تاب خواهند خورد. رشته‌هایی که آرام آرام جایشان را می‌دهند به رشته‌های سیاهی که دوتا در میان و یا شایدم سه تا درمیان بینشان تاب خورده باشد.

 این آخری‌ها همیشه شب که می‌شد و می‌خزیدم زیر پتو، به این فکر می‌افتادم که فردا، لباس‌هایم را که عوض کردم، موهایم را که ول کردم روی بازوهایم، لیوان ِچایی‌ام را که گرفتم دستم و رفتم نشستم روی صندلی  و صدای کِلَش کِلَش حضورش را شنیدم، بلند شوم  پرده را کنار بزنم و بگویم" ببخشید! می‌شود پرده را کنار بزنم؟ خودتان که می‌دانید، آپارتمان من ضلع شمالی ِ ِساختمان است و بدجور هم تاریک! یک سال است این جا زیر این نئون‌های سفید و بی روح می‌نشینم. باور کنید دلم دیگر از این همه خاموشی گرفته. گاهی فقط این صدای مرغ عشق‌هایتان است که دلگرمم می‌کند. راستی شما شب‌ها چه زود می‌خوابید ؟ می‌پرسید از کجا می‌فهمم ؟ خب شب‌ها آشپزخانه‌ام با نور مهتابی همین پستو روشن می‌شود که بزور از لای این پرده‌ی کلفت رد می‌شوند تا بریزند این‌جا."

اما همیشه صبح، وقتی صدای خسته و گاهی پژمرده‌اش را می‌شنیدم که وقتی با مرغ‌هایش حرف می‌زد، انگار محکم نبود و انگار حوصله نداشت، پشیمان می‌شدم و فکر می‌کردم، پرده را هم که کنار بزنم باز مرا نمی‌بیند؛ انگار اصلاً نمی‌فهمد که می‌خواهم با او حرف بزنم ...

برای همین، بی‌خیال پس زدن پرده می‌شدم. اما ساعت‌ها می‌نشستم تا بیاید و بشنوم که می‌آید . همین‌که می‌آمد، انگار که مرا می‌بیند، خودم را جمع می‌کردم. دستی می‌کشیدم به موهایم. لباسم را صاف می‌کردم. لب‌هایم را می‌کشیدم تا سرگونه‌هایم جمع شود بالا و چال بیفتد.

روزگاری بود برای خودش. کیفور بودم برای خودم. فکرش را بکنید، هر روز چیزی باشد که وقتی از پله‌های ساختمان بالا می‌روی به آن فکر کنی تا درهای بسته‌ی همسایه‌هایت آزارت ندهد یا حتی نگاه ِبی روح ِدخترک هفت، هشت ساله‌ای که انگار قرار نیست بایستد تا با لبخند، بگویی‌اَش" سلام گُلَم. کلاس چندمی حالا؟"

پس  طبیعی هم بود که توی این ساختمان سیزده، چهارده طبقه‌ی بیست، سی واحدی، کسی جز من نفهمد. بقیه که نمی‌دانستند او مرغ عشق دارد؛ حالا یکی یا دو تا. یا اینکه مرغ عشق که تنها نمی‌شود. اصلاً مگر اهل این ساختمان فرق بین مرغ ِعشق و بلبل را می‌دانستند که بفهمند این بشر، صبح تا شب دلش را به آن قفس خوش کرده، با آن صدایی که بعد عمری من نفهمیدم سرود است یا تک خوانی.

من هم شانسی فهمیدم والا خیلی مسخره است که هر شب خوابت نبرد و هی این پهلو آن پهلو بشوی و هی وول بخوری زیر پتو و هی ویرت بگیرد که حرف بزنی برای یکی توی خیالت و هی بگویی بچه که بودی همه از دست حرف زدن‌هایت ذله شده بودند و همین که زبان باز می‌کردی می‌گفتند" این باز موتورش روشن شد." و هی بگویی" یاشار نمی‌کرد یک شب بنشیند تا برایش یک دل ِسیر حرف بزنی و  دلش فقط سکوت می‌خواست."

روز گار غریبی است بخدا. نمی‌دانم اصلاً چرا باید روزگار اینطوری بچرخد که من عادت کنم به چیزی که نیست. و بعد هم این نیست همه چیز شود و بیاید بریزد توی دلم و دلم را گرم کند و من را که عادت کرده‌ام به سرما را، یکهو بد عادت کند و بعد پنجره را باز کند تا بوران و سرما یکهو خراب شود روی سرم و من ندانم که چرا هیچ صدایی از توی آپارتمانش نمی‌آید جز صدای آب و  ببینم ای دل غافل این که مرغ عشق نیست، بلبل است و از همان اول بلبل بوده بدبخت. اصلاً چرا کسی نیامد ببیند صدای چی بود که افتاد روی زمین و چرا صدای آب می‌آید... "آهای آقای زمانی خانه‌اید ؟"

خیلی مسخره است که یک چیز ساده، همه‌ی ساختمان را بترساند و هیچ‌کس نفهمد که این وسط یکی نیست، یکی واقعاً نیست و چیزی در حال ریختن است و ساختمان را آب برده و کسی نفهمیده و ...

هر چه داد زدم کسی جواب نداد. خودم را از پنجره بالا کشیدم و رفتم توی پستو. قفس را سرجایش آویزان کردم که بلبلی تشنه گوشه‌اش کز کرده بود. در را باز کردم ورفتم توی آشپزخانه که  آب برش داشته بود و بعد... شیر آب که نصفه باز بود و سینک پر از ظرف نشسته.

چیز سختی نبود . آب نشت کرده بود به اتاق ِ واحد زیری تا کچ سقفش یکی دو روز بعد بریزد روی سر دخترک هفت، هشت ساله ی خانم جوادی و پیشانی اش را چاک بدهد تا پشت ابرو و کسی نفهمیده  باشد و... آقای زمانی نمی‌دانیم چرا هنوز پیدایش نیست! یک سال است که منتظریم برگردد. ماهی یکبار جلسه می‌گذارند که از هم سراغی بگیریم و من باز قفس بلبلش را می‌‌آورم و می‌گویم: "نمی‌دانم با این بلبل باید چکار کنم؟ این که مال من نیست و درستش نیست که من نگهش دارم."

                                                                                                                         نظر

                                                                                                           

.........................................................................................

 

          

    گاه‌نوشت‌های  الهه علی‌خانی

.....................................

پیوند ها

 

.....................................