|
|
|||||
بهروز شده توسط الهه علی خانی*4اردیبهشت89
......................................................................................... بهروز شده توسط الهه علیخانی *14فروردین 89
قفس کسی باور نمیکرد. یعنی کسی حتی به خودش زحمت نمیداد تصورش را از ذهنش بگذراند. این را من اولین کسی بودم که فهمید و بعد غوغایی شد. انگار همه باهم مهربان شدند. یک جورهایی یادشان آمد که میشد خیلی زودتر فهمید، قبل از آنکه همه در رخوت بیخبری بآسایند. آره! من حسش کردم . از روی قفس مرغ عشقهایش که آویزانش کرده بود پشت پنجره، درست در مسیر نورگیر ...
......................................................................................... بهروز شده توسط علیخانی*5 اسفند 88
"چیزی که
هست و نیست"
خیلی چیزها نیستند و ما فکر میکنیم که هستند. به همین نسبت هم چیزهایی
هستند که اصلا نباید باشند. البته نه اینکه مطلقا نباشند؛ ولی باید ترجیح
بدهیم که نباشند و وقتی بخواهیم که نباشند …نیستند دیگر. ......................................................................................... 88بروز شده توسط علیخانی*6 بهمن
"چرایی تقدس یک تکه گوشت سرخ و بی ناخن" دفعهی اول که میخوانیاَش احساس غریبی چنگ میاندازد توی تنت. اگر تنهایی را با پوست و گوشتت حس کرده باشی، حس میکنی این داستان، حسی نوستالژیک است و از غم تنهایی وام گرفته. حالا اگر "انفجار بزرگ"ش را خوانده باشی و یادت بیاید خواندهایش که دیگر هیچ، یعنی دیگر همه چیز تمام است. حتمن میگویی کوچهای که سایهی دیوار، نصفاش را کمی تاریک کرده بود و پسری که غریبه بود و نبود نگاهش میکرد، خودش مزید بر علت است. یا آن جملهای که تنهایی را به تصویر میکشید؛ یعنی اتاقی کوچک، پنجرهای بسته، پردههایی آویخته، آسمانی اَبری اَبری و چراغهایی خاموش. + نظر( ) .........................................................................................
|
صفحه
اصلی
تماس با ما گاهنوشتهای الهه علیخانی
- بالکن خانه
من، تهران ..................................... پیوند ها
..................................... .
|
||||
|
|
|||||