89به‌روز شده توسط الهه علی خانی*11تیر   

بالکن خانه‌ی من،تهران

زمینه مطلب: گاه‌ نوشت
الهه علی خانی

همیشه دوست داشته‌ام بالکن خانه‌ام صندلی ومیزی داشته باشد و ردیفی از گلدان‌های شمعدانی که گل‌هایش هم قرمز وهم سفید باشد تا بنشینم توش و آدم‌ها را ببینم که آن پایین  یکی سبزی خریده دارد می‌برد خانه پاک کند و آن یکی کیف به دست قدم‌هایش را گشاد گشاد برمی‌دارد تا یک روز کاری را تازه کند.

 ادامه مطلب                                                                                                 نظر

                  
........................................................................................

به‌روز شده توسط الهه علی خانی*4اردیبهشت89  


هنر چگونه گفتن
یادداشتی بر " دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" اثر "آنا گاوالدا

زمینه مطلب: نقد مجموعه داستان
الهه علی خانی


آیا وقتی "تنهایی" پاورچین پاورچین خودش را توی وجودت جا می‌دهد دوست نداری کسی جایی منتظرت باشد؟ جایش اهمیتی ندارد، چه در خیابان "سن ژرمن " پاریس، چه در میدان راه‌آهن تهران و یا حتی چه در چهار باغ خواجوی اصفهان؟ پاسخ احتمالا مشابه همه، به نظر راقم این سطور شاید راز موفقیت " آنا گاوالدا" باشد در مجموعه داستان "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد"

ادامه مطلب                                                                                                     نظر

......................................................................................... 

به‌روز شده توسط الهه علی‌خانی *14فروردین 89

قفس
زمینه مطلب : داستان کوتاه
الهه علی‌خانی

کسی باور نمی‌کرد. یعنی کسی حتی به خودش زحمت نمی‌داد تصورش را از ذهنش بگذراند. این را من اولین کسی بودم که فهمید و بعد غوغایی شد. انگار همه باهم مهربان شدند. یک جورهایی یادشان آمد که می‌شد خیلی زودتر فهمید، قبل از آن‌که همه در رخوت بی‌خبری بآسایند. آره! من حسش کردم . از روی قفس مرغ عشق‌هایش که آویزانش کرده بود پشت پنجره، درست در مسیر نورگیر ...

 

......................................................................................... 

به‌روز شده توسط علی‌خانی*5 اسفند 88

"چیزی که هست و نیست"
    
زمینه مطلب : داستان- زنانه
     الهه علی‌خانی

     خیلی چیزها نیستند و ما فکر می‌کنیم که هستند. به همین نسبت هم چیزهایی هستند که اصلا نباید باشند. البته نه اینکه مطلقا نباشند؛ ولی باید ترجیح بدهیم که نباشند و وقتی بخواهیم که  نباشند …نیستند دیگر.
یکی از این چیزها برای من، نبودنش از کلاس سوم آغاز شد . یعنی از سوم دبیرستان نیست شد . گفتم: " ذهب، ذهبا، ذهبوا…" وسط کلاس ایستاده و پاهایم را جفت کرده بودم روی موزاییکی که از هر طرف به دیوارها به یک فاصله بود.

   ادامه مطلب...

......................................................................................... 

   88بروز شده توسط علی‌خانی*6 بهمن

"چرایی تقدس یک تکه گوشت سرخ و بی ناخن"
    
زمینه مطلب : نقد داستان
     الهه علی خانی
یادداشتی بر داستان کوتاه " نمازخانه ی کوچک من" اثر هوشنگ گلشیری

دفعه‌ی اول که می‌خوانی‌اَش احساس غریبی چنگ می‌اندازد توی تنت. اگر تنهایی را با پوست و گوشتت حس کرده باشی، حس می‌کنی این داستان، حسی نوستالژیک است و از غم تنهایی وام گرفته. حالا اگر "انفجار بزرگ"ش را خوانده باشی و یادت بیاید خوانده‌ایش که دیگر هیچ، یعنی دیگر همه چیز تمام است. حتمن می‌گویی کوچه‌ای که سایه‌ی دیوار، نصف‌اش را کمی تاریک کرده بود و پسری که غریبه بود و نبود نگاهش می‌کرد، خودش مزید بر علت است. یا آن جمله‌ای که تنهایی را به تصویر می‌کشید؛ یعنی اتاقی کوچک، پنجره‌ای بسته، پرده‌هایی آویخته، آسمانی اَبری اَبری و چراغ‌هایی خاموش.

 ادامه مطلب ...

  + نظر( )

......................................................................................... 

 

 

          صفحه اصلی      تماس با ما

  گاه‌نوشت‌های  الهه علی‌خانی

- بالکن خانه من، تهران   
-هنر چگونه گفتن
- قفس
- چیزی که هست و نیست   
-چرایی تقدس یک تکه گوشت بی ناخن

.....................................

پیوند ها

 

.....................................

.