|
89بهروز شده توسط یداله
نقدی *28 فروردین
اولین
عشق من- قسمت دوم
از سه
زمینه مطلب: داستان- طنز
یداله نقدی
+(
قسمت اول)
از همون موقع، چیزهائیکه یادم میاد اینا بود، داریوش و جوک و فوتبال و
تیرکمون و تجدیدی و اردنگی. قانون آخر شب ما، بهجای جیش و مسواک و بوسهی
شب بخیر... ، اردنگی و پس گردنی و کپهی مرگ بود. تا اینکه بزرگتر شدیم.
البته اینو نمیفهمیدم، یه وقت به خودم اومدم دیدم صورتم پر جوشه. گفتم "چی
شده؟" گفتند "غرور جوونیه". بنازم جوونی رو، عَنِش زودتر از خودش اومده بود
که بگه ما داریم مرد میشیم. تحفه بودیم تحفهتر شدیم. همون روزها صورت
داریوش، عینهو آینه برق میزد.
بالغتر که شدیم، سبیل اون نرم مثل سبیل نقاشیهای مینیاتور در اومد و
بعدش شد یه سبیل پر پشت و موزون و خوشفرم، در عوض ریش و سبیل من مثل
شالیئی که توی سایه سبز شده باشه کپه کپه در میومد، تازه سر بالا و کج و
کوله. آخرش هم یکی دو جاش اصلا در نیومد، حالا خبر مرگمون مثلا داریم مرد
میشیم.
اون صدای مردونه دلنشینی پیدا کرد و صدای من شد صدای بز نَجْدی
سرماخوردهایکه توی فاضلاب افتاده باشه. هر چه به ابهت چهره اون افزوده
میشد، همون اندازه به گرفتگی صدا و وزن دماغ من. تو بلوغ هیچیمون رشد
نکرد، الا دماغمون، بد مصب بعد از بلوغ هم به رشدش ادامه داد. مگه نمیگن
بزرگی دماغ جزء صفات ثانویه بلوغ جنسی پسرهاست؟ پس چرا دماغ من از صفت
اولیه هم زده بود جلوتر!؟
با این هیکل لاغر و نزار و استخوونی یه صدای نکرهای داشتم که نگو. تازه
مثل گاو میخوردم بلکه یکم چاق بشم. ولی همهاش تَل میشد عقبم و اگه ربع
کیلو، فقط ربع کیلو قرار بود لاغر بشم همهی این ربع کیلو از صورتم کم
میشد. گود میافتاد زیر چشما و لپم، و دماغم مثل قله آتشفشان میزد بیرون،
بیرون تر از اونیکه بود.
ولی اندام اون یک دست و تراشیده و صاف بود و صورتش سفید و همچین تپل و
گوشتالود. اگه زیاد میخورد و خدای ناکرده قرار بود جائیش جوش بزنه یکی دو
تا جوش میزد رو شونهاش که پیدا نباشه. حالا اگه قرار بود من جوش بزنم،
درست میزد نوک نوک نوک دماغم. اونم جوش که چه عرض کنم دُمَل میزد به چه
گندگی؟ کِی میزد؟ یه وقت که مهمونی داشتیم یا قرار بود جای مهمی بریم. اما
اگه اینطور نبود دیگه بستگی داشت به شرایط. اگه روز بود صاف میزد وسط دو
تا پام که نتونم درست راه برم و مجبور بشم گشاد گشاد راه برم، اگه شب بود،
میزد رو تیزی باسنم که نتونم مثل آدمیزاد بخوابم.
گاهی جلوی آینه وامیسم و میگم خدایا داریوش رو یه ننه زاییده، من رو هم یه
ننه؟ وقتی خیلی ناراحت میشم، به ننه میگم" ننه بالاغیرتا مارو ریدی یا
زاییدی؟" میگم "ننه، کورموجوندی تر و کج و کولهتر از آقای ما
گیر نیاوردی، بهش بند کنی، چشمی، ابرویی، دماغی، دهنی، جائیش درست باشه، که
آدم دلش کمتر بسوزه.
گرچه هیچم معلوم نیست با این شانسی که ما داریم اگه ننمون با حضرت یوسف
عروسی میکرد، تره تیزک سر تخمش سبز میشد. اگرم حسن یوسف سبزمیشد، لابد
یه بز نَجْدی همون ورا میپلکید که بیاد و زِ تَه ببلعدش و خلاصش کنه. ننه
کم نمیاره، میگه" همه چیز خواست خداست،هر چی خدا بخواد همون میشه." میگم
"ننه! نزن این حرف رو، من حناق میگیرم وقتی تو و آقای من، جیک جیک
مستونتون بود، خدای خوش انصاف اون بالا نشسته بود ببینه کجای من رومیتونه
کج و کوله کنه؟" ننهیِ منه دیگه، کم نمیاره. اگه ازش بپرسم من از کجا
اومدم میگه بازار. هنوز هم فکرمیکنه من سه سالمه و دامن چیندار پوشیدم. یه
خورده اصرار کنم مغازهای که منو ازش خریده رو میگه. زور بزنم مبلغش رو هم
میگه. لابدم منو تو دوران قحطی خریده. اونوقت بی پیر انتظار داره سر از
دانشگاه ماساچوست در بیارم و پروفسور بشم.
برگردیم سر داریوش. نمیخوام خستتون کنم اما دلم خیلی پردرده. بازم از
داریوش بشنوید که حسنهاش ته کش نداشت. لاکردار اگه شیش ماه حموم نمیرفت
از تمیزی برق میزد. وقتی هم از حموم میومد بیرون و یه دستی توی موهاش
میکشید، فکرمیکردی از زیر دست آرایشگر بلند شده. موهاش مثل شیشه بود،
اصلا خیس نمی شد. مثل پرهای اردک آب از روشون لیزمیخورد. در عوضش من کلی
دنگ و فنگ برای حموم رفتن داشتم. آخرش هم وزوزی و پر از شوره بیرون میزدم.
قبل از حموم باید نیم ساعت به کلهام، روغن کرچک میزدم. بعدش هم... سشوار
که نداشتیم، مجبور بودم تا پنج ساعت از خونه بیرون نیام، تا خوب خشک بشن.
آخرش سر به هوا میشدن و شروع میکردند به باد کردن. روسری سرم میکردم که
جلو باد کردن موهام رو بگیرم. جلوی کلهام دو قُپه مو بود که یکی از چپ به
راست میرفت، بعدمیپیچید بالا و یه قپه دیگه از راست به چپ میومد و بعد
میپیچید پائین. اگه اینارو به حال خودشون ول میکردی، مثل شاخهای گاومیش
میشدن. مبجور بودم تحفهها رو، تا موقع خشک شدن یا با چسب بچسبونم به
پیشونیم یا یه نوار باریک بپیچم دور کله ام و این دو قپه رو بکنم اون زیر و
در تموم این مدت باید دور از چشم آقام میبودم والا زمین و زمان را به
فحش میکشید. وقتی هم شروع میکرد به فحش دادن همه محله میفهمیدند که من
دربدر رفتم حموم. حموم رفتن من بیش از حموم دهم بچهها قیل و قال داشت. در
همه عمرم از موهام، بیشتر از هر چیز، حتی درس خوندن زجر کشیدم، بخاطر همین
از سه تا کار خیلی بدم میومد که یکیش حموم رفتن بود .
داریوش سرش را بالا نمیگرفت تا تو صورت دختری نگاه کنه. هر چی اون
سربزیرتر میشد دخترها حریصتر، و هر چی من حریصتر میشدم دخترها
رمیدهتر. من محتاج و ولع زده و نیازمند بودم، دخترها گُرگُر میرفتند طرف
اون. هیچ دختری محض رضای خدا هم که شده نیم نگاهی توی صورت من نمیکرد.
برای فحش دادن هم سرشون رو میکردند اونور و فحش میدادند، اما نصف دخترهای
شهر عاشق داریوش بودند. نصف سبزههائیکه روز سیزده گرهمیخورد به عشق
داریوش بود. از تنها خواهر خودم که هنوز دهنش بو شیر میداد و با خواهرش
روهم ریخته بود بگیر تا بقیه دخترهای شهر. صبح تا شب نقشه میکشیدن تا
برخوردی بین خودشون و اون ایجاد کنن به امید اینکه فرجی بشه بلکه بچه هاشون
چشمسبز بشن.
کی باورش میشه از یه پدر و مادر کج و کوله که همچین تفاوتی با آقا وننه من
نداشتند پنج تا دختر پا بگیره که هیچ مردی حاضر نباشه هر پنج تائی رو بجای
یه زن قبول کنه و یکی هم پا بگیره به اسم داریوش که همه دنیا عاشقش باشن؟
داریوش پنج تا خواهر داشت یکی از یکی زشتتر. هر کدوم از خواهراش شصت تا
دوست داشتند که هیچکدوم چشم دیدنشون رو نداشتند، فقط بخاطر داریوش باشون
دوست شده بودند. دور و بر داریوش مثل مگس دختر میپلکید. توی کوچه ما پر
دختر بود. همه بخاطر داریوش. زنها بخاطر داریوش دختر میزائیدند. چهار تا
دختردائیهای من تو یه خونه عاشق یه نفر بودن اون هم داریوش. همه دخترهای
محل طرفدار یه تیم فوتبال بودن، همونی که داریوش طرفدارش بود. بیست تا
آموزشگاه خیاطی و آرایشگری و منجوق دوزی و کوفت و زهرمار تو کوچهی ما
بود که همه بخاطر داریوش کاسبیشون کوک بود، بخاطر دخترهائیکه میرفتند
منجوق دوزی، واسه چی؟ تنها به امید اینکه از در خونه داریوش رد بشن. اما
داریوش یه نگاه چپ هم بهشون نمیکرد. داریوش اوج نجابت بود نجابت چیه؟ از
نجابت هم گذشته بود. مثل سیمی بود که توش برق نباشه. تو چشمای درشتش از
حسرت و رنج و نیاز، خبری نبود. پر از آرامش بود. کسی بهش شک نداشت. نصف
مادرها حاضر بودند دختراشون رو باش توی پستوی خونه تنها بزارن و برن یه ماه
نیان، مطمئن بودن هیچ اتفاقی نمیافته. اگر هم میافتاد مهم نبود، شاید
مجبور میشد بگیردشون. نمیگرفت هم اشکال نداشت؛ وصف العیش نصف العیش، یا
یه چیزی شبیه این. اما اگه میفهمیدند منم که دارم از توی کوچه رد میشم
واویلا بود. همچین دست دختراشون رومیگرفتن و میکشیدن و پرت میکردن توی
حیاط که کتفشون درمیرفت، چیه؟ مبادا چشمای هیز من بهشون بیفته و با
نگاههای من حامله بشن. یا اگه داشتن جایی میرفتن همچین خودشون
رومیچسبوندن به دیوار که شونههاشون میخراشید به دیوار، حاضر بودن زخمی
بشن اما باد من بهشون نخوره. اگه توی حیاط بودن دم دهن دختراشون رو کیپ
میگرفتن یه وقت خدای نکره گوش شیطون کر، گوشهای من از صدای اونها کیفور
نشه.
داریوش یه مغز داشت قد یه هسته خرما، معلمها خودشون رومیکشتن که بهش ده
بدن، نمیشد. زورکی به بهانه اینکه خوشخط بود بهش پنج میدادن، اما وقتی
حرف میزد، فکر میکردی باباش انیشتین بوده، از بس قلنبه سلنبه پس میداد،
اینا هی موضوع رو بدتر میکرد. کشته بود مردم رو با خوبیهاش. بخاطر همین
ولش نمیکردند. روزی صد تا نامه عاشقانه دستش میدادند. نمیخواست بگیره،
اما مگه ول کن معرکه بودن؟ این بود که زورکی میگرفت و میداد بمن، من
انشام خوب بود، جوابشون رو مینوشتم و میدادم دست داریوش و اینطوری حظ
میکردم. دخترها قربون صدقهام میرفتن، قربون چشمای چپکیم، دماغ چماقیم،
موهای گاو میشیم، ابروهای نامرئیم، قد و بالای تو سری خوردهام، هوش و
ذکاوت تجدیدیم و راه رفتن اردکیم. همه چیزهایی که نداشتم. همه چیزهایی که
آرزوش رو داشتم و شبهای جمعه خوابشون رو میدیدم.
اوایل خیلی خوشم میومد از اینکار. یه لطفی واسه خودش داشت. تا روزیکه
فاطی بهم لبخند زد. اونروز یادم نمیره. فاطی رو خوشگلترین و بهترین دختر
روی زمینمیدیدم و حاضر بودم بخاطرش بمیرم. به داریوش گفتم "میخوام
قیافهام رو درست کنم." گفت "چطوری؟" گفتم" میگن تو اهواز، جراحی
پلاستیکمیکنن، مجید موچول که از اهواز اومده بود، به چی به چی،
قسممیخوره، میگه اینا میمون رو فرشتهمیکنن." داریوش بدبین بود، نگاه تو
صورتم کرد و گفت" فکر نکنم علم اینقدر پیشرفت کرده باشه." اما مگه من حالیم
بود. عاشق شده بودم و مصمم بودم هر طور شده، تا هفته دیگه خودم رو خوشگل
کنم حتی خوشگل تر از داریوش.
اولین مشکلمون پول بود. میگم مشکلمون، چون داریوش رو با خودم میبردم.
همیشه اینکار رو میکردم. با داریوش که بودم، بخاطر اون، تحویلمون
میگرفتند. بنابراین باید خرج سفر دو نفر را تهیه میکردم. اما پنجزار پول
ته جیبم نبود. از تموم بچههای محل هر چی میشد قرض گرفتم. دخل آقام رو
خالی کردم و با پولهای سقاخونه که به نیت صواب کش رفته بودم بلیط اهواز
دوتائیمون جور شد. شب هم قرار شد بریم تو گاراژ پیش مجید موچول بخوابیم.
نظر
.........................................................................................
|