صفحه اصلی   درباره ما  ارتباط با ما   داستان  ترجمه   نقد   مقاله   شعر

...............................................................

      گاه‌نوشت‌های اخیر یداله نقدی

-
اولین عشق من- قسمت اول-
- خدایا ما چه غلطی کرده بودیم؟
- آسفالت را دوست بدارید   
-
مهارت احمق بودن

 
 

   88به‌روز شده توسط یداله نقدی *22 اسفند

 

اولین عشق من- قسمت اول

زمینه مطلب: داستان- طنز
یداله نقدی

همه جای بدنم می‌خارید، گردنم، سرم، چشمم، پشتم، گوشم و حتی روی زبونم. مال عاشقیه، هر وقت عاشق می شم بدنم می‌خاره. اون زمانها، یادم میاد، هفته‌ای یه بار عاشق می‌شدم و هر دفعه هم فکر می‌کردم بدون عشقم می‌میرم. اولی می‌رفت دومی میومد و من فکر می‌کردم بدون اون می‌میرم، دومی می‌رفت و سومی میومد و من فکر می‌کردم بدون اون می‌میرم اما هنوز که هنوزه عاشق میشم و هنوز هم نمرده‌ام. همه این داستانها مثل همند «یه روز یه دختری اومد، نگام کرد، چه چشمهائی! چه لبائی! من بهش گفتم دیگه تو دنیا مثل تو پیدا نمیشه و اون بهم گفت، دیگه تو دنیا مثل تو پیدا نمیشه، من گفتم بدون تو میمیرم، اون گفت منهم همینطور» اما عشق اولم با همه دویست، سیصد تا عشق بعدیم که همه هم یه طرفه بودند فرق می‌کرد، همیشه همینطوره، همیشه عشق اول یه چیز دیگه اس.

من خیلی دیربالغ شدم و تلافی این دیر بالغ شدن رو توی یه سال درآوردم. درست مثل همه مردهائیکه سر جای خودش جوانی نمی‌کنند و به سن پیری که رسیدند و دوروبرشون چند تا داماد و عروس جمع شد، یادشون میفته که تهِ عمر بی‌انصاف داره در میاد، عاشق عروسک‌های سیزده، چهارده ساله میشن که از دختر کوچیکه خودشون هم کوچیکتره...

دارم طفره میرم، بزارید از فاطی بگم. کنج کوچه یله انداخته بودم و داشتم با خودم دعوا می‌کردم که پیداش شد، داشت یه راست میمومد طرف من، اونموقع ظهر کس دیگه‌ای نبود که بخواد بره طرفش. می‌خندید، شاید هم گریه می‌کرد، معلوم نبود، آخه خنده و گریه‌اش مثل هم بود. دندونهاش رو مینداخت بیرون و نفس نفس می‌زد، یعنی اینکه داشت می‌خندید. نزدیک که شد، سلام کرد، دستپاچه شدم. اولین بار بود که یه دختر بهم سلام می‌کرد، اصلا اولین باری بود که کسی بهم سلام می‌کرد. نفهمیدم چی شد، نفهمیدم کی اومد و کی رفت، گیج شده بودم، منگ بودم، گفت می‌خواد یه روز  دیگه منو ببینه و یه گوشه‌ای بشینیم با هم حرف بزنیم. نمیدونستم چی می‌خواد بگه، هزار جور فکر کردم،می‌خواد فحش بده؟ دعوا کنه؟ ما زمین و زمون رو شاخ می‌زدیم، اما کاری به کار دخترها نداشتیم، تا اونموقع اصلا، انگار توی دنیایی زندگی می‌کردیم که هیچ دختری توش نبود. ما دخترها رو نمی‌دیدیم یا شایدم اگه می‌دیدیم با پسرها فرقی واسمون نداشتند، این بود که هیچ دلیلی وجود نداشت که فاطی بخواد بمن فحش بده. گرچه کارهای ما دلیل نمی‌خواد، گذشته از اینها لحنش خوب بود، «یعنی می‌خواست با من دوست بشه؟ ممکن بود؟» شاید ممکن باشه. چیزی که هست اینه که، تو دلم آشوب شد، ریخت بهم، یه حالی پیدا کردم که قبلا نداشتم، اسحال، دل پیچه، سردرد، سرگیجه، افت فشار، تب و تشنج، همه چی با هم اومد سراغم و این همون چیزیکه بعدها فهمیدم بهش می‌گند «عشق» و شاعر گفته بود «چه آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها».

آره، افتاد مشکل‌ها و چه مشکل‌هائی. نمی دونستم چکار کنم؟ تا حالا ندیده بودم یه دختر بهم لبخند بزنه، داشتم میمردم از خوشی، حالاشم تو دنیای خودم موندم «چیه این دو تا باریکه گوشت که وقتی یه کم از هم وامیشن، همچین غوغائی بپا می‌کنن؟ چرا اگه بالای این دو تا تیکه گوشت، یه کپه مو باشه، آدم همچین حالی پیدا نمی‌کنه؟» اینا کار خداست، من از این چیزها سر در نمیارم، فقط اینقدر خوشحال بودم که نمی دونستم چه خاکی بسرم بریزم، این چیزها از حد تحمل من خیلی زیادتر بود، دویدم، رفتم داریوش رو پیدا کنم، بهش بگم بلکه یه خورده سبک بشم.

آقام میگه «اینا عین تاپاله‌ای می‌مونن که با دوچرخه از روش رد شده باشن» اینرو گفتم که بفهمید ما چقدر با هم صمیمی بودیم. داریوش یار و یاورم بود اما مثل «دو نصفه تاپاله به هم نچسبیده» نبودیم ما با هم کلی تفاوت داشتیم. داریوش یه چیز دیگه بود، من یه چیز دیگه. داریوش رو خدا خلق کرده بود و من را ابلیس. حالا چرا دو تا آدم که مال دو تا دنیای دیگه‌اند با هم دوست میشند؟ چیزیه که دلیلی واسش وجود نداشت. مگه واسه کارهای دیگه ما دلیلی وجود داره؟ مثلا مگه برای چفت شدن آقا و ننه من، دلیلی وجود داشت؟ تنها وجه تشابهی که بین ننه و آقای من هست اینه که یکیشون یه چیزی داره که به کار زنا میاد اون یکی یه چیزی داره که به کار مردا میاد. اما در مورد من و داریوش حتی این یه نقطه اشتراک هم نبود. اصلا من دیوونه ام، خب نباشه، مگه چی میشه؟

بزارید از داریوش واستون بگم. داریوش نقص نداشت تنها نقصش این بود که کودن بود که اینهم نقص نبود چون همه ما کودن بودیم. در ضمن درسخون بودن بین ما ارزشی نداشت، ما خرخونها  را مسخره می‌کردیم. توی شهر کوچیک ما، هر چه آدم بی‌استعداد بود که عرضه هیچ کاری نداشتند می‌فرستادند هنرستان، بلکه شاید شاگرد مکانیکی، شاگرد بنایی، چیزی بشن و از گشنگی نمیرند. این بود که کسی از شاگرد بنا، انتظار درس‌خوندن نداشت. داریوش شاگرد آخر کلاس بود و من شاگرد اول. مثل انیشتین که همه نمره‌هاش بد بود ولی فیزیکش خوب، منهم انشاء و ورزش رو بیست می‌گرفتم و با معدل یازده، انیشتین کلاس بودم درضمن موهام هم شبیه انیشتین بود. بقیه، همین دو تا رو هم تجدید می‌شدند، انشام، بیشتر بخاطر این خوب بود که سر کلاس انشاء جوک می‌گفتیم و من همیشه دست اول‌ترین جوکهای دنیا رو بلد بودم، چون زمین ورزش نداشتیم، سر کلاس ورزش هم جوک می‌گفتیم، بش می‌گفتیم «ورزش زبون»، اونرو هم بیست می‌گرفتم.

معلم‌های هنرستان با ما خیلی صمیمی بودند «ابله، احمق، حمال، الاغ، گاو، گوساله، حیفِ نون، کثافت، خاک برسر، دربدر، بی پدر، بدبخت، بیشعور»، اسم‌هائی بود که ما رو باش صدا می‌زدند، گاهی هم بمن می‌گفتند گاومیش، بخاطر موهام. اما بیشتر وقتها من و داریوش را «خاک بر سر» صدا می‌زدند، علتش را نمی دانم، حتی نمی‌دانم از کجا و چطور شروع شد و اولین بار چه کسی به این اسم صدایمان زد؟ همین قدرمی‌دانم این اسم آنقدر با مسما و بجا بود که از هنرستان به خانواده سرایت کرد و ابوی بنده «نکره‌يِ انتر» را به آن افزود تا وزنش کامل‌تر بشه، ما شدیم «نکره‌یِ انترِ خاک برسر».

هیشکی به اندازه آقای ما، از این دوستی بدش نمی‌یومد، یه عمر تو سرومغز خودش زد که دوستی ما رو بهم بزنه اما نتونست، آخرش خسته شد و کپید سر جاش. چون آقای ما از هر کی خوش باشه یا هر چی که باعث خوشی دیگران بشه بدش میاد. تمامی عالم از داریوش خوششون میومد، غیر از آقای ما. آخه خدا نشسته بود ببینه «چکارمی‌تونه بکنه که داریوش بی عیب باشه» و آقای ما از این لجش می‌گرفت راستش خودم هم لجم می‌گرفت. من اگه به اندازه داریوش خوشگل بودم، صدباره دق کرده بودم از خوشی. بخاطر همینه که بنظر من، خدا برکت بده، کودنیش هم جزء امتیازاتش بود، اگه باهوش بود حتما دق می‌کرد.

نمی‌دونم اگه از شما بپرسند «خوشگل‌ترین زن و مردای ایرانی کیا هستند چی میگید؟ «ترک‌ها؟ کردها؟ شمالی‌ها؟ بلوچ‌ها‌؟ خوزستانی‌ها؟ شمالی‌ها؟» می‌دونم کیا معروفن به قشنگی، تعریفشونو شنیدم اما شما، بعضی طایفه‌های لر رو ندیدین. وقتی میگن «مرد» من یاد اینا می‌یوفتم. بین چشم رنگی‌ها، چشم آبی‌ها مالی نیستند اما چشم سبز با پوست و موی تیره دیدین؟ ادرس دادن فایده نداره، بگذریم.

داریوش یه چیزی بود، یه چیزی که هیچوقت نمی‌بینید من تو بچگی فکر می‌کردم داریوش هیچوقت نمی‌میره. از دیدنش خسته نمی‌شدی؟ هزار تا حالت تو صورتش بود، اگه می‌خندید محکوم بودی بخندی، می‌خندیدی. چشماش مثل کُنار نیمه‌رس بود سبز با حاشیه نارنجی. گاهی که خیلی از اون لجم می‌گیره، بهش میگم، داریوش از ننه‌ات بپرس، با این «ویلیام ناکِس» سروسری نداشته؟ «ویلیام ناکْس دارسی» همون کسیکه 99 سال پیش اولین سوراخ 393 متری لعنتی رو تو نفتون فرو کرد تا نفت ازش دربیاد. تو تمام طایفه داریوش یه آدم چشم سبز نبود، گشته بودند، چه می‌دونم، شوهر خاله­ی عمه­ی پدربزگش چشماش سبز بوده و می گفتند داریوش به اون رفته اما شیش صد سال پیش یکی از ننه بزرگای ما، تو حال نون پختن، پشت تنور، گیر یه مغول گردن کلفت میفته، چشمای منِ دربدر شده بود مغولی. شانس رومی‌بینی؟ روی همه بدشانسی‌های ما، یکی هم این بود که همه کج و کوله‌گیهای ننه‌آقامون کوت شده بود تو سر منِِ فلک زده‌ی دربدر. چشای آقامون  بد نبود بهمین دلیل چشمهای بابا غوری من، رفته بود به اونور، یعنی به ننه‌مون. دماغ ننه‌ام قابل تحمل بود اما دماغ من کپی شده بود از کجا؟ از روی دماغ  کیلوئی آقام. ابرو آقام بد نبود، مثل شمر روی پرده‌های عاشورا پُر‌پشت و کشیده بود، حالا فکر می‌کنید ابروی من به کی رفته باشه؟ به ننه ام؟ اما نه، آخه ابروی ننه‌ام هم بد نبود، بخاطر همین ابروهای من خاک بر سر به هیچکدومشون نرفته بود، آدم دل‌درد می‌گیره از این همه شانس، زیادیش می‌کنه، رودل می‌کنه. حالا من اصلا ابرو نداشتم، به کی برده‌ بودم؟ خدامی‌دونه، شاید به همسایمون، یا رفتگر محل، یا چه میدونم، یه وقت دیدی، یکی که ابرو نداشته الابختکی داشته از توی کوچه ما رد میشده چشمش میفته به ننه من با اون شکم ورقلنبیده‌اش و ابروهای من، ورمی‌پاشن. ببین اگه فکر می‌کنی خیلی بیمزه‌اس، فکر نکن، از این بدترش هم واسه من افتاده و میفته.

بچه که بودم، نیست که خیلی خوشگل بودم، همیشه پوست صورتم خشکی می‌زد که چشمم نزنند، ژولیده و چَپَل و کثیف بودم و داریوش خودش و صورتش مثل بچه‌های مدرسه ملی برق می‌زد.  از هر جا که رد می‌شدیم با هر کی برخورد می‌کردیم راه او را می‌بست تا یه دستی تو سرش بکشند یا بزور ببوسندش، بمن هم که می‌رسیدند راه منم سد می‌کردند که دستی تو سرم بزنند یا بگند «چخه، چخه برو گمشو، برو دور شو، برو اونور».

بزار از یه خورده زودتر بگم از اونموقعیکه به خاطرم میاد. یادم میاد هیچوقت آروم و قرار نداشتم، یادم میاد تو کوچه پس کوچه‌ها، سُک‌سُک می‌کردیم، گشنه‌ام که میشد می‌دویدم می‌رفتم می‌چسبیدم به پستون ننه ام، سرپائی چند تا میک پرزور میزدم، همون موقع هم تا جائی که پستون ننه‌ام کش میومد به گشت و گذار ادامه می‌دادم،  شکمم که پر میشد بر می‌گشتم می‌رفتم سرِ بازی. همیشه یه  نظرقربونی سر شانه ام آویزون بود نمک و اسفند و آلت تناسلی گربه ماده، که البته به لفظ عامیانه، به این طول تفضیلی نیست، اسمش همچین موزون و هماهنگه. بیست سال آزگار مغزمون گرفتار این بود که چرا آلت تناسلی گربه، مثل دهن کوسه است؟ چرا دندون داره و چرا استخونیه؟ آخرش با همه اینکه موهامون عین انیشتین بود باز نفهمیدیدم. آلت تناسلیة استخونی و دندوندار گربه رو، میزاشتن نوک نظر قربونی که چشم حسود بجای اینکه بخوره بهت، بره اون تو، نمک رومی‌زدند که شوری چشم خلق‌اله بخوره بهش، اسفند رو بخاطر اینکه چشم حسود بترکه. اینهمه رو گذاشته بودن سرشونه من، که اگه چشم یکی خیلی شور بود از این یکی رد شد بخوره به اون یکی و نتونه رد بشه. اصلا من آرزوم این بود که یکی با چشم حسادت بم نگاه کنه، مونده بودم که اگه کسی اینقدر بخیل باشه که بتونه من انتر رو نظر بزنه، لابد داریوش رو پودر می‌کرد و اثری ازش باقی نمی گذاشت. تازه اگه نظر میزد، می‌خواست چیکار بکنه که قبلش خدا نکرده باشه؟ دماغم رو سرو ته کنه؟ یا دهنم رو دو شقه کنه؟

برای اینه خیالشون تخت باشه که پرپر نمی زنم و جونمرگ نمیشم، محکم کاری کرده‌اند و اسمم رو گذاشته‌اند «مونده علی». حتما فکرمی‌کنید ننه‌ام بیست سال شکمش بالا نمی‌یومده یا ده تای اولی رو سقط کرده؟ یا همه اولی‌ها دختر بوده‌اند؟ یا ننه من عشقْ‌پسری بوده؟ نه بابا... خیالتون باطل! آقام از کنار ننه‌مون رد میشده شکمش می‌قلپیده بالا، عزرائیل هم از پس هیچکدوممون بر نیومده بود، پنج‌تای اولی هم به ترتیب پسر بودند و من شیشمی، ننه هم  عشق‌دختری بوده نه عشق‌پسری. حالا چرا اسمم رو میزاره مونده‌علی، چیزیه که اصلا نیازی نیست دنبال علتش بگردید، مثل همه چیزهای دیگه علت نداره. تا نه سالگی دامن کوتاه چین دارمی‌پوشیدم و با ننه‌ام می‌رفتم حموم زنونه از همون موقع هیز و سر بهوا بار اومدم، نه سالگی که ثبت نامم کردند اول دبستان، و مجبور شدم از راسته دخترها بیام برم تو راسته پسرها دامن‌و کندم و گذاشتم واسه خواهری که بعدش اومد.

نظر

.........................................................................................

 

            

    گاه‌نوشت‌های  یداله نقدی

.....................................

پیوند ها

 

.....................................

آرشیو ماهانه