|
89بهروز شده توسط الهه
علی خانی*11تیر
بالکن خانهی من،تهران
زمینه مطلب: گاه نوشت
الهه علی خانی
همیشه دوست داشتهام بالکن خانهام صندلی و
میزی داشته باشد و ردیفی از گلدانهای شمعدانی که گلهایش نه فقط قرمز که سفید هم باشد تا بنشینم
روی یکی از صندلی هایش و
آدمها را ببینم که آن پایین یکی سبزی خریده دارد میبرد
خانه پاک کند و آن یکی کیف به دست قدمهایش را گشاد گشاد
برمیدارد تا یک روز
ِکاری را تازه کند.
آدمها جالبند. بخصوص اگر از بالا ببینییشان بدون اینکه
بدانند داری نگاهشان میکنی. حالا اگر توی کوچهای باشند، بیهیچ مغازهای
که یادشان برود کسی هم میتواند دیدشان بزند که دیگر نورعلینور میشود.
گاهی حتی روی اخلاق را
حسابی
سفید میکنم و دلم میخواهد از
پنجرهی بالکن توی خانههای روبرو را دید بزنم
تا ببینم چطوری خانههاشان را چیدهاند، اصلن تابلوهای روی دیوارهایشان چیست؟ وقتی مهمان دارند چی
میپوشند که وقتی ندارند نمیپوشند. حتی اینکه چی، کجا و چطوری میخورند؟
صبحها چقدر ریخت و پاشند و عصرها وقتی از شلوغیها رها میشوند خستگیشان
را چطور میبرند و تحمیل میکنند توی خانههایشان؟ بین خودمان باشد حتی
بیاخلاقتر از این هم هستم و بدم نمیآید چیزهای خصوصیتر از اینها را هم
دید بزنم.
دلم میخواهد
ادمهای خانههای روبروی بالکنم خاص باشد؛ زنی که تنهاست...مردی که
شبها بیدار است و روزها میخوابد...پیرزن و پیرمردی که نمیدانند
روزهایشان را چطور باهم شب کنند از بس که دیگر حوصله هم را
ندارند. تازه شبها بیخوابی امان یکیشان را بریده و آن یکی همین که سرش را
میگذارد روی بالش، خروپفش دیوانه کننده پخش میشود توی فضای دم گرفته اتاق
.
فکرش را بکنید یک زن وسواسی که شوهر و بچهی پچل و دست و پا
چلفتیای دارد را هی دید بزنی یا دوقلو پسر شیطانی که اشک زنبابای
بیزبان و ترسویشان را درآوردهاند..... بین خودمان بماند من به بدتر از
این موارد خاص هم فکر کردهام که بدم نمیآید نمونهاش را توی خانه روبرو
بالکنم داشته باشم.
وقتی آمدیم تهران و توی یکی از این قوطی کبریتهای کنار هم
چیده شده پر ازدهام به اصطلاح آپارتمان ساکن شدیم، گفتم "نفس آدم
میگیره..." ولی پرده را که کنار زدم دیدم بالکنش بالکن است.
تهران هر چه نداشته باشد آدم را زیاد دارد. آدمهایی که همهجا هستند، با شکل و شمایل و گاهی سکنات خاص.
تهران اولین مولتی کالچری است که
دیدهام . مثلن دیروز مرد جالبی دیدم که کپی اورجینال "جهانگرد" کارتن
"دختر مهربان"- همان ممول کوچولوی خودمان- بود. باهمان
کلاه و البته یک کوله پشتی بزرگ! آنقدر ذوق زده شده بودم که یادم رفت
توی مسیر زل بزنم به مرد مجسمه نمای دوست داشتنیام.
راستش مرد مجسمهنما را حالا چند ماه است میبینم که سر
میدان هفت تیر، چهارتا ویفر میوه ای را با زاویه های دقیق توی دستش گرفته
و
کنار کارتن شاید پر از ویفرش، روی دو پا نشسته و نه تکان میخورد و نه حتی
کلمهای حرف میزند. مطمئنم سیاههی چشمهایش به اندازه یه اپسیلون هم از
جایش تکان نمیخورد .این پدیده آنقدر برای من جالب است که هر بار میبینمش
دلم میخواهد بایستم و ساعتی زل بزنم به سکونش. نمیدانم چقدر آنجا میماند
چون وقتی همان مسیر را برمیگردم دیگر نیست. هیچ وقت باورم نمیشود کسی از
او چیزی بخرد . حداقل هفتهای سه بار میبینمش و
حتی یکبار هم نشده کسی را ببینم
که جد کند و چیزی از او بخرد و این معمایی شده برای من که هیچ وقت تلاش
نکردم جوابی برایش بیایم !
تهران پر است از این آدمهای خاص که هر کدام میتوانند
پراز داستان باشند. فقط کافی است تو نگاهشان کنی البته با یک عینک دودی
تیره که معلوم نباشد زل زدهای بهشان، وگرنه کردارشان مصنوعی از آب
درمیآید و دیگر راحت نمیتوانی قلاده تخیلت را باز کنی تا همه جا را دور
بزند و داستانی که آهسته میرود تا فرار کند را به چنگ و دندان بگیرد.
نظر
.........................................................................................
|