صفحه اصلی   درباره ما  ارتباط با ما   داستان  ترجمه   نقد   مقاله   شعر

...............................................................

      گاه‌نوشت‌های اخیر الهه علی‌خانی

-هنر چگونه گفتن
- قفس
- چیزی که هست و نیست   
-چرایی تقدس یک تکه گوشت بی ناخن
  

 

 89به‌روز شده توسط الهه علی خانی*4اردیبهشت  

هنر چگونه گفتن
یادداشتی بر " دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" اثر "آنا گاوالدا

زمینه مطلب: نقد مجموعه داستان
الهه علی خانی

آیا وقتی "تنهایی" پاورچین پاورچین خودش را توی وجودت جا می‌دهد دوست نداری کسی جایی منتظرت باشد؟ جایش اهمیتی ندارد، چه در خیابان "سن ژرمن " پاریس، چه در میدان راه‌آهن تهران و یا حتی چه در چهار باغ خواجوی اصفهان؟ پاسخ احتمالا مشابه همه، به نظر راقم این سطور شاید راز موفقیت " آنا گاوالدا" باشد در مجموعه داستان "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد"

این مجموعه شامل دوازده داستان است و خواننده قبل از هر چیزی در نگاه اول متوجه می‌شود داستان‌ها به گونه‌ای خاص و متفاوت روایت شده‌اند. در بیشتر داستان‌ها نویسنده با هنر عجیبش دست خواننده را می‌گیرد و می‌گوید: "بیا همراهم؛ می‌خواهم چیزی بگویم که شاید خودت هم بدانی‌اش ولی هیچ‌وقت این چنین که من می‌گویم ، به این شیوایی و وضوح، نه دیدی‌اش و نه حتی شنیدی‌اش"

نویسنده در بیشتر داستان‌ها عشق را طلب  می‌کند، اینکه دیده شود، ولی البته خودش نه تنش.(مرا به خاطر اندامم دوست نداشته باشید؛ مرا به خاطر جوهر حقیقی‌ام دوست داشته باشید. مرا به خاطر نوشته هایم دوست نداشته باشید؛ مرا به خاطر مخ بی‌نظیرم دوست بدارید)* او کسی را می‌خواهد که زل بزند توی صورتش و او را با آن چشم‌های لنز زده‌اش ** که نمی‌خواهد دودهای دنیا مانع از دیدش باشد را ببیند. و براستی که " آنا" لنز به چشم دارد، ریز به ریز دنیا را می‌بیند، حسش می‌کند و وقتی برای تو می‌گویدش تازه می‌فهمی که چه‌اندازه چشم‌هایت ضعیف است؛ عینک، لنز یا "آنا"یی نیاز داری تا بتوانی، چون او، دنیا را ببینی.

داستان مگر درگیر کردن احساس خواننده برای تفهیم کردنش به این نیست که زندگی به واقع چیست؟ "آناگاوالدا" مگر چه می‌کند؟ حالا اگر معما طرح نمی‌کند، نکند. معلق نگهت نمی‌دارد، ندارد. مهم این است که  روای‌های قصه‌هایش  صمیمانه با تو حرف می‌زنند و تو دلت می‌خواهد حرف‌هایشان را تا آخر گوش کنی و ببینی زندگی‌هایی که خلق می‌کند، چه دارد. هر چند گاهی بعضی زندگی‌هایش خیلی معمولی‌اند. مثلاً داستان "سقط جنین"، روایت زنی است که باردار می‌شود و قبل از  فارق شدن، بچه‌اش می‌میرد.( چیزی که شاید هرکدام از ما بارها شاهدش بوده‌ایم) اما راوی داستان با ماجرای خاصی روبه رو نمی‌شود، حتی برای از دست دادن بچه زمین هم نمی‌خورد چه برسد به اینکه تصادف کند یا بعد از مشاجره‌ای کذایی با همسرش از پله‌های کذایی‌تری به پایین پرت شود. ولی نویسنده در همین داستان بدون اینکه از عناصر مهیجی استفاده کند، احساس خواننده را به تهیج وامی‌دارد. او همه‌چیز را طوری کنار هم می‌چیند که شدت واقعه را در پایان کار به اوج برساند، آن هم با گفتن چیزهایی که حساسیت برانگیزند و قادرند احساسات را به قلیان وادارد.
گفتن چیزهایی که همه می‌دانند هنری نمی‌خواهد، ولی اینکه بدانی چگونه بگویی، هنری می‌خواهد که به قدرت انسان‌شناسی یک نویسنده( انسان) برمی‌گردد.

با وجود اینکه تم بیشتر داستان‌ها درمورد عشق ، تنهایی و نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن است، چهار داستان غیر متجانس در این مجموعه توی چشم می‌زند. "حقیقت روز"، "نخ بخیه"، "پسر کوچولو" و "سرانجام".

به نظر، نویسنده کمی در این داستان‌ها زیاده گویی می‌کند. برای مثال داستان "حقیقت روز"، قصه‌ی مردی است که ناخواسته باعث به وقوع پیوستن حادثه‌ای وحشتناک که جان ده ها تن  را می‌گیرد، شده است.  راوی بعد از زیاده‌گویی‌های فراوان و گفتن از همه چیز بالاخره قصه‌ی اصلی را بازگو می‌کند. گویی می‌خواهد تو را در آرامشی معمولی عین روزمرگی زندگی فرو برد و ناگهان طی تماسی تلفنی در نیمه شبی مهتابی از خواب ناز بیدارت کند و بگوید آنجا، درست پشت در خانه‌ات، گویی کسی دارد می‌سپارد یا بهتر است بگویم سپرده جان. این قضیه در این داستان کمی اذیت می‌کند. انگار خواننده را دست می‌اندازد ولی این دقیقا همان تکنیک قصه پردازی‌ "اناگاوالدا"ست که کم و بیش در بیشتر داستان‌ها به کار رفته است ولی در "حقیقت روز" کمی از قاعده‌ی اصلی دور افتاده، وگرنه  همین زیاده‌گویی‌ها در داستان "نخ بخیه" در روایت آب می‌شود و به گونه‌ای حتی باعث خلق داستانی می‌شود که روایت و زبان و شخصیت همه در راستای هم گام برمی‌دارند و در خدمت پیام داستان‌اند. در "نخ بخیه" که نمونه روشنی از ادبیات فمنیستی است راوی "آنا"،  زنی است که در روستایی دور از پاریس  و کم و بیش مرد سالار، دامپرشک است . راوی اول شخص، آرام و به طرز جالب توجه‌ای بی‌خیال از آغاز حضورش در روستا می‌گوید درحالی که همان آن برای او اتفاق وحشتناک و دور از تصوری رخ داده و در انتظار آمدن پلیس، برای ما از سگ و گربه و باغ و دوستی نچندان عمیقش با معلم مرد روستا حرف می‌زند. البته ما هیچ نمی‌دانیم که راوی بی‌خیال ما آخر داستان چه واقعه دهشناکی را تعریف می‌کند. روایت و لحن این داستان در نوع خودش بی نظیر است. چرا که خود به تنهایی حامل حرف‌های ناگفته‌ای هستند که زیر لایه‌های داستان به شمار می‌رود .

و بالاخره داستان "سرانجام" که انگار بی‌هیچ ربط و موضوعی به وسیله‌ی سنجاق قفلی بزرگی به آخر کتاب وصل شده و با هر نسیم کوچکی، جلوی چشم خواننده‌ی ریز بین بنای رقص می‌گذارد! این داستان انگار ادای‌دین نویسنده است به خود خیالی‌اش. چرا که گاهی از خودش توی داستان می‌گوید (برای مثال، نام بردنش از "تیک وتاک"، یکی از داستان‌های همین مجموعه) این داستان روایت زن نویسنده‌ایست که می‌خواهد برای اولین‌بار خودش را به عنوان نویسنده به اطرافیان( به خصوص همسرش) ثابت کند، آن هم با تصمیم بر چاپ تعدادی از داستان‌های کوتاهش. ولی ناشر مهر تایید بر داستان‌هایش نمی‌زند و او را در رخوت عجیبی فرو می‌برد که قدرت حرکت را از او سلب می‌کند. داستان شاید به تنهایی داستان بدی نباشد ولی اینکه توی این مجموعه با عنوان بی همتایش" دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" گنجانیده شده باشد کمی توی ذوق می‌زند.    

-------------------------------------------------------------------------------------------------
*سطور ایتالیک  از متن کتاب و داستان‌ها گرفته شده                                                                                                  
** رجوع شود به داستان "اپل تاچ" از همین مجموعه

                                                                  نظر                                                                                      

.........................................................................................

 

          

    گاه‌نوشت‌های  الهه علی‌خانی

.....................................

پیوند ها

 

.....................................