بررسی ساختاری " داستان تپه هایی چون فیل های سفید"  اثر "ارنست همینگوی "
زمینه مطلب : نقد داستان کوتاه
یدا... نقدی

قسمت اول
جائی خواندم همینگوی برای نوشتن
داستان "تپه‌هایی چون فیل‌های سفید"، چهل صفحه فضاسازی نوشته است. این یعنی نویسنده برروی کلمه به کلمه این داستان فکر کرده، پس بنابراین می‌توان گفت داستانی‌ست که می‌شود روی تک‌تک جمله‌های آن انگشت گذاشت و از خود پرسید: «چرا همینگوی این جمله را نوشته است؟" و یا اصلا "چرا آن را به گونه ای دیگر ننوشته؟» بنابراین نمونه خوبی است برای خواندن حرفه‌ای .داستان را می‌توانید از اینجا بخوانید. پیشنهاد می‌کنم سعی کنید علت وجودی هر جمله را برای خودتان تعیین کنید و بعد این مقاله را بخوانید چرا که تصمیم دارم در ادامه تک‌تک جمله‌های داستان را آورده و علت نوشته شدن آنها را مورد بررسی قرار ‌دهم؛ در این صورت می‌توانید مقایسه‌ای بین تحلیل من و خودتان برقرار کنید و به نتیجه‌گیری خوبی برسید.


تحلیل ساختاری داستان

پیش از شروع تحلیل، باید بدانیم همینگوی در این داستان "قصد مطرح کردن چه چیزی را داشته ؟" تا در ادامه بفهمیم "آنرا چگونه گفته است".

مردی چند ماهی را در سفری طولانی به کامجوئی با معشوقه‌اش گذرانده و ناخواسته او را آبستن کرده است. اکنون در عین حالی‌که تصمیم دارد دختر را نگهدارد، می‌خواهد او را متقاعد کند جنینش را سقط نماید، اما دختر بیشتر نگران نجات دادن رابطه است. و این آن چیزی است که همینگوی می‌خواهد بگوید و «وحدت موضوعش»* را روی آن حفظ کرده. اکنون باید ببینم چگونه اینکار را کرده است؟

همینگوی برای رساندن این موضوع، شیوه «روایت عینی» را انتخاب کرده است. در این شیوه نویسنده همچون یک روایتگر بی‌طرف همه آنچه را که می‌بیند گزارش می‌کند. این شیوه به حفظ بی‌طرفی و عدم قضاوت معروف است. اکنون باید ببینم آیا واقعا چنین است؟


"تپه‌هایی چون فیل‌های سفید"

نام داستان یک معماست. چرا که بلافاصله بعد از مواجه با آن از خودمان می‌پرسیم :"تپه‌هایی چون فیل‌های سفید" چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟ پاسخ مشخص نیست. ولیکن این را می‌‌دانیم که نویسنده در متن داستان پاسخ را می‌دهد، و ما تا آن‌موقع نمی‌توانیم هیچ قضاوتی بکنیم. اکنون فقط می‌دانیم نامی است کاملا مبهم و سئوال برانگیز که چیزی را لو نمی‌دهد و هیچ نکته‌ی
احساسی نیز  در آن نیست. همه اینها باعث می‌شود که نامی جذاب باشد و همینقدر برای یک نام کافی است. در ادامه باید ببینیم که آیا نویسنده پاسخ این معما را خواهد داد یا خیر.

 
تپه‌های کنار دره " اِبرو"، طولانی و سفید بود.

همینگوی داستانش را در کنار یک دره قرار می‌دهد. چنانچه بعدا خواهیم دید یک سمت دره از خشکی به سفیدی می‌زند و سمت دیگر دره سبز است. دوسوی دوگانه‌ی دره، در ادامه به عنوان استعاره‌ای از زندگی دوگانه شخصیت اصلی داستان به کار گرفته می‌شود. استعاره نباید هیچ مانعی برسر جریان داستان (روایت ماجرا) باشد و چنانچه می‌بینید این جمله، خارج از کاربرد استعاری آن، جزئی از داستان است و هیچ کلمه‌ی اضافه‌ای، برای ایجاد این استعاره بکار نرفته و می‌توان گفت به گونه‌ای از کلمات درون خود داستان استفاده شده، البته با اندکی تغییر (اجالتا به این نوع استعاره "استعاره غیرمزاحم" می‌گوئیم).

بخش خشک تپه‌ها نیز خیال «فیل‌های سفید» را بوجود می‌آورد که هم اسم داستان برگرفته از آن است هم بعنوان یکی از اجزاء داستان مورد استفاده قرار می‌گیرد.

 در این سو، هیچ ‌درخت و سایه‌ای نبود، ایستگاه زیر آفتاب، بین دو خط آهن قرار می‌گرفت. در آن سوی ایستگاه، در سایه گرم ساختمان، پرده‌ا‌ی از مهره‌های خیزران، بر در ورودی آویخته بود که مانع ورود پشه‌ها به بار می‌شد.

  اگر شما می‌خواستید چنین داستانی را بنویسید، آنرا در چه فضایی قرار می‌دادید؟ در بازار؟ داخل یک اتاق؟ در یک باغ؟ در هوایی خنک، معتدل، سرد یا بسیار گرم؟ چرا چنین می‌کردید؟

هرچند چشم‌انداز فضایی که همینگوی انتخاب می‌کند سرسبز است (که جزئی ازهمان استعاره غیرمزاحم است) اما فضای غالب همینگوی، فضایی گرم و خشک است. می‌توانست همچون فضای بین دو عاشق و معشوق فضایی رمانتیک، سرسبز و دوست داشتنی باشد اما همینگوی انتخاب دیگری می‌کند و این اولین قضاوت پنهانی است که او انجام می‌دهد.

همینگوی یک سلسله مراتب معرفی محیط را طی می‌کند:" از فضای بیرونی (دره(  شروع می‌کند وبعد به یک ساختمان (ایستگاه قطار) می‌رود و در آخر یک میز را انتخاب می‌کند." دقت کنید که همه اینها را به ترتیب از بزرگ به کوچک انجام می‌دهد. این سلسله مراتبی است که بسیاری، برای تشریح فضاهایشان یا برای تشریح چهره یا اندام یک شخصیت انجام نمی‌دهند بلکه
بصورت پراکنده اینکار را عملی می‌کنند.

فضائی‌که شخصیت اول ما در آن بسر می‌برد «انتظار» است واز انجایی که بیشترین چیزی که  یک ایستگاه قطار در ذهن تداعی میکند انتظار است، همینگوی  از این فضا بهره گرفته تا استعاره‌ای از «انتظار» در داستان خلق کرده باشد.

ایستگاهی که او انتخاب می‌کند یک ایستگاه تک خطی نیست، بلکه یک تقاطع است از دو خط آهن. دو خطی که از دور می‌آیند، به هم می‌رسند و سپس باز هم از هم دور می‌شوند و ما اینجا به استعاره‌ی غیر مزاحم دیگری از زندگی دو شخصیت داستان برخورد می‌کنیم. آنها نیزهمچون خط‌های قطار به هم رسیده‌اند و اکنون در همین مکان همچون خط‌های آهن، از هم
دور می‌شوند.

در اینجا "پرده‌های خیزران" و مهره‌های کوچکی که به هم نخ می‌شوند تا جلوی ورود پشه‌ها را بگیرند باز هم استعاره غیر مزاحم بسیار ضعیفی از زندگی ماست که به هم می‌پیوندیم تا بخش کوچکی از این دنیای بسیار بزرگ باشیم و وظیفه‌ای ناچیز را به عهده بگیریم. با این حال پرده بیشتر، جزء جزئیات واقعی مکان و جزء باورپذیر کننده داستان است ولی درادامه داستان دو استفاده دیگر نیز از این پرده خواهد شد.

آمریکائی و دختر همراهش در سایه بیرون عمارت، پشت میزی نشسته بودند. در این هوای داغ، قطار سریع‌السیر «بارسلون» تا چهل دقیقه دیگر می‌آمد، در این تقاطع، دو دقیقه می‌ماند سپس بسوی «مادرید» می‌رفت.

همینگوی در ادامه همان چیزی را که ممکن است یک دوربین ببیند را شرح می‌دهد تا به دیدگاهی که انتخاب کرده کاملا وفادار بماند. او می‌نویسد "آمریکایی و دختر همراهش"، نمی‌نویسد امریکائی و معشوقه‌اش یا آمریکائی و همسرش یا آمریکائی و دخترش.
میلان کوندرا در این‌باره می‌گوید که: "رابطه این دو شخصیت هرنوعی می‌تواند باشد؛ پدر و دختر، مرد و زن، عاشق و معشوق..." در عین حال می‌گوید: "مرد می‌تواند انسان شریفی باشد، می‌تواند خبیث باشد، می‌تواند درمانده باشد و ...".

 من هیچکدام از این تحلیل‌ها را باور ندارم اگر چنین باشد و داستانی نوشته شود که دهانه‌اش تا به این اندازه گشاد باشد (تا هر برداشتی بتوان از آن کرد) که دیگر نمی‌توان ان را داستان دانست؛ داستان عمدتا در نتیجه‌گیری نهایی می‌تواند اختیار را به خواننده واگذار کند و این ابهامی است که عمدتا در پایان داستان اثربخش است. اما در اینجا نویسنده، دقیقا بما می‌گوید آنها چه
رابطه‌ای با هم دارند و هرکدام چه شخصیتی دارند.

همینگوی بما نمی‌گوید آنها چه سنی دارند. می‌شود تصور کرد که آنها جوانند از رابطه گذرا و سردرگمی و بی‌تجربگی دختر این کاملا هویداست. اما این برای او هیچ اهمیتی ندارد که بگوید مرد سی ساله، چهل ساله یا شصت ساله است، بنابراین چنین چیزی را به داستان اضافه نمی‌کند.

دو جمله بعدی به‌ ما می‌گوید مرد «آمریکائی» است و آنها منتظر قطار "بارسلون" هستند. این یعنی آن‌ها در حال حاضر در اسپانیا به‌سر می‌برند. اما چرا مرد امریکائی است؟ و چرا همینگوی داستان را در اسپانیا قرار می‌دهد؟ چرا داستان در آمریکا اتفاق نیفتاده؟ در پایان داستان، همینگوی اشاره به کیف‌های سنگین آنها می‌کند که برچسب همه هتل‌هائی‌که
شب‌ها را در آن گذرانده‌اند روی آنها چسبانده شده. اکنون "آمریکا"، "کیف‌های سنگین"، "هتل‌های زیاد" و "اسپانیا" را کنار هم بگذارید، ببینید به نتیجه‌گیری خاصی می‌رسید؟ "کیف‌های سنگین" حاکی از مسافرتی طولانی است. "هتل‌های
بسیار" نیز همین حکم را می‌کند. مسلما آنها آمریکایی هستند و مسافرت را از آمریکا شروع کرده‌اند. از آمریکا به اسپانیا. در موقع نوشتن داستان هنوز مسافرت با هواپیما وجود نداشته و وسیله نقلیه برای مسافرت‌های طولانی قطار و کشتی بوده. همه اینها نشان می‌دهد آنها با هم آشنا شده‌اند. از آمریکا شروع به سفر کرده‌اند تا به اسپانیا رسیده‌اند. چنین مسافرتی چقدر طول می‌کشد؟ احتمالا به اندازه‌ای که یک دخترآبستن شود و بفهمد که آبستن شده، چیزی در حدود دوماه یا بیشتر. قاعدتا آنها زوج جوانی هستند و لااقل پدر و فرزند نیستند. بلکه زن و شوهر یا عاشق و معشوقند که دو حالت اخیر برای همینگوی تفاوت نمی‌کرده‌ است. اما اشاره‌ای‌که  دختر در پایان داستان می‌کند که "می‌توانستیم با هم باشیم"، نشان می‌دهد آنها زن و شوهر نیستند بلکه عاشق و معشوقند. عاشق و معشوقی که می‌توانستند با هم ازدواج کنند تا همچنان با هم باشند. بنابراین قضاوت میلان کوندرا صحیح نیست و این زوج دقیقا عاشق و معشوقند و بعدا در ادامه نشان خواهیم داد که جنس رابطه آنها نیز با هم کاملا مشخص است.
 
دختر کلاهش را که برداشته بود، روی میز گذاشت: "چی باید بخوریم؟"

 مرد گفت:"خیلی گرمه، بیا آبجو بخوریم." و رویش را بطرف پرده کرد: "داس‌سِروِزاس."زنی از آنسوی در پرسیید "بزرگ؟"

-"بله، دو تا از بزرگاش"

تا اینجای داستان یک گزارش داریم. بهترین حالتی که یک داستان می‌تواند داشته باشد، همین است؛ گزارشی که ما را با موقعیت کلی آشنا کند و سپس وارد جزئیات شویم.

همینگوی اولین جزئیات را با گفتگو آغاز می‌کند؛ بهترین عنصر برای معرفی کشمکش بین دو نفر بصورت عینی. زیرا هیچ ‌چیز عینی‌تر از گفتگو نیست و روایتی که همینگوی انتخاب کرده روایت عینی است.

اولین جمله را دختر ‌می‌گوید: "چی باید بخوریم؟" در زندگی روزانه‌ی ما، دو کلمه هست که حاکی از نوعی فشار، تحمیل، جبر و محاکمه است، باید و چرا؛ "باید اینکاررا بکنی"، "چرا اینکار را نکردی؟" شکل بدون فشار آنها چنین است:  "بهتر است اینکار
را بکنی"، "علت اینکه نکردی چه بوده؟". در اینجا دختر بجای جمله "چی بخوریم؟" یا "چی دوست داری؟" یا من "آبجو می‌خوام" یا "من تشنمه" دقیقا جمله‌ای را انتخاب می‌کند که نشان می‌دهد بنوعی، خودخواسته تحت جبر و انقیاد مرد است. یعنی «تو بگو من چی بخورم و من هرچی تو بگی می‌خورم» گویا هیچ اختیار انتخابی برای خودش قائل نیست.   مرد در پاسخ می‌گوید: «It's pretty hot.» این جمله هم به عنوان "هوا خیلی گرمه"  مفهوم دارد هم اشارات جنسی دارد «زیبای داغ یا پرحرارت» و این نشان می‌دهد که فضای ذهنی مرد کلا سکسی است. مرد می‌گوید: "بیا آبجو بخوریم" و برطبق همان جبر نانوشته از دختر سئوال نمی‌کند بلافاصله رویش را بطرف بار می‌کند و تکلیف نوشیدنیشان را یکطرفه و کاملا خودخواهانه مشخص می‌کند. حتی چیز غریبی هم انتخاب می‌کند و اندازه‌اش را هم شخصا تعیین می‌کند.


 
زن دو لیوان آبجو، به همراه دو زیرلیوانی نمدی آورد. لیوان‌های آبجو و زیرلیوانی‌های نمدی را روی میز گذاشت. به مرد و دختر نگاهی کرد. دختر به ردیف تپه‌ها خیره شده بود.

"زن خدمتکار دو لیوان آبجو و زیرلیوانی نمدی می‌آورد". همینگوی  اینجا می‌توانست این جمله را حذف کند اما بخاطر شکستن فضا والبته  به عنوان جزء جزئیات واقعی و باورپذیر داستان از ان استفاده میکند .

از این «زن» در جای دیگر نیز استفاده می‌شود، همچون  پرده خیزران  یک بار انها را معرفی می‌کند و بار دوم استفاده خاصی از آنها می‌کند تا این استفاده طبیعی‌تر بنظر آید.

 سپس نوعی انتقال زیبا انجام می‌‌دهد.  انتقال ها کاری می‌کنند که حرکت از موضوعی به موضوع دیگر یا از صحنه‌ای به صحنه دیگر بنرمی و بدون پرش انجام شود. اینکار عمدتا بوسیله در میان قرار دادن یک  جزء مشترک  صورت می‌گیرد. در اینجا جزء
مشترک  نگاه  است. زن به دختر نگاه می‌کند و دختر به تپه‌ها. و این نگاه ما را بنرمی از بار دور می‌کند و به  تپه‌ها می‌برد. در ضمن به این وسیله همینگوی نشان می‌دهد که دختر سعی می‌کند، سعی می‌کند و سعی می‌کند که خودش را از کشمکش بیهوده‌‌ای ‌که درجریان است برهاند و رویای خوش گذشته را زنده کند.

تپه‌ها، زیر آفتاب، سفید می‌ِزدند اما اطرافشان قهوه‌ای و خشک بود. دختر گفت: "مثل فیل‌های سفیدند" مرد آبجویش را نوشید: "همچین چیزی ندیده‌ام."

 "نه، تو نمی‌بینی."

مرد گفت: "شاید هم اینطور باشه، اما حرفی که تو می‌زنی هیچی رو ثابت نمی‌کنه."

   دختر بنظرش می‌آید که تپه‌های  اِبرو مثل فیل‌های سفیدند. این یکی ازاستفاده‌هائی‌ست که باز همینگوی از "تپه‌های ابرو" می‌کند.

 داستان‌های عینی فاقد تشبیه‌اند. ولی این تشبیه را نویسنده انجام نمی‌دهد بلکه این شخصیت داستان است که چنین تشبیهی را بکار می‌برد. پس مانعی هم به لحاظ روایتی ندارد.

 اکنون می‌فهمیم که نام داستان از اینجا می‌آید، یعنی از خیال دختر. این نام تداعی کننده چیزی شبیه یک خیال شیرین و خوش اما باطل است. بنابراین همینگوی جواب معمای «نام» را در اینجا می‌دهد.

در عین حال تشبیه تپه‌های خشک به فیل‌های سفید که احتمالا نادر و کمیابند  تصویری از پرواز بعید و بدیع خیال دختر است و این نشان می‌دهد دختر شخصیتی رویایی و خیال‌انگیز دارد. دختر در صحنه قبل خودش را به مرد سپرده بود. اکنون باید ببینیم مرد در جواب رویای شیرین او چه پاسخی می‌دهد.

 مرد ساز مخالف می‌‌زند. چیزی می‌گوید که مفهومش این است: "یا فیل‌ سفید ندیده یا چنین تشبیهی به نظر او نیامده
است". که در هر دو صورت تفاوتی ندارد. منظور نویسنده احتمالا  این است که دختر سعی می‌کند خودش را به مرد بسپارد، اما مرد چنین تلاشی در سر ندارد.  دو جمله بعدی نیز برای نشان‌دادن این تفاوت تکراری است . چیزیکه در کل استنباط می‌کنیم این است که اکنون و در زمان حال آندو با هم هیچ تفاهمی ندارند و مرد نمی‌خواهد و سعی هم نمی‌کند که دختر
را درک کند.

دختر به پرده‌ی مهره‌ای چشم دوخت: «یه چیزی روش کشیده‌اند، اون چیه"

-" آنیس‌دل‌ترو، یه جور نوشیدنیه."

"-میشه امتحانش کنیم؟"


 
در اینجا باز، یک بار دیگر عین کشمکش قبل تکرار می‌شود. تا یک تکرار متفاوت، وضعیت را مستحکم‌تر کند. در اینجاست که همینگوی از  پرده خیزران  مجددا استفاده می‌کند. دختر به نقشی که روی پرده کشیده‌اند اشاره کر ده و در مورد آن سئوال می‌کند. لازم به ذکر است که این نقش قبلا در شروع داستان هم روی پرده بود، اما همینگوی اشاره به آن نمی‌کند. این نکته بیانگر آن است که هرچیزی باید در جایی معرفی شود که نیازش ایجاب می‌کند. نویسنده‌ی ناشی این نقش را همان اول داستان معرفی می‌کند. «پرده‌ا‌ی ازمهره‌های خیزران که نقشی روی آن کشیده‌اند، بر در ورودی آویخته بود که مانع ورود پشه‌ها به بار می‌شد.» در اینصورت خواننده دلیل ارائه آنرا نمی‌فهمید. همینگوی معرفی  پرده را همزمان با بار انجام می‌دهد. چون جزء ضروری محیط و از لوازم مورد نیاز داستان است. اما معرفی نقش روی آنرا اینجا انجام می‌دهد و این آنقدر طبیعی بنظر می‌آید که انسان نمی‌فهمد که می‌توانست شکل بدتری هم برای این عمل وجود داشته باشد.

در اینجا دختر باز لحنش خودسپارانه است نمی‌گوید: "من می‌خواهم یا دوست دارم امتحانش کنم" و تقریبا برای امتحان کردن آن، از مرد اجازه می‌گیرد.


 
مرد بطرف پرده صدا زد: "ببین." زنی از بار بیرون آمد: "چهار رئال میشه."

"دو تا آنیس‌دل‌ترو می‌خواهیم."

"با آب؟

"-تو با آب می‌خواهی؟"

دختر گفت: "نمی‌دونم، با آب خوبه؟"

"-خیلی خوبه."


زن پرسیید:" اونارو با آب می‌خواهید؟

"-بله با آب."

   خدمتکار می‌آید اشتباه کوچکی می‌کند که جزء جزئیات واقعی باورپذیرکننده داستان است و سپس سفارش را به او منتقل می‌کنند. باز خدمتکار مثل قبل که می‌پرسد: «بزرگ یا کوچک» در اینجا هم می‌پرسد: "با آب یا بی آب» شاید ما به خودمان بگوئیم که همینگوی همان کاری را به خدمتکار می‌دهد که همه خدمتکاران انجام می‌دهند. اما این یک داستان است و همینگوی می‌توانست اینکار را نکند درحالیکه با این انتخاب نشان می‌دهد خدمتکار سئوال می‌پرسد و دختر هم همچون یک «خدمتکار» عمل می‌کند ولی این مرد است که صمیم گیرنده و دستور دهنده نهایی است.

                                                         قسمت نهایی                                                                        نظر    

 

*  این مقاله جزئی از یک کتاب در حال نشر است. بنابراین عناصر بکار رفته در داستان قبلا در متن کتاب به تفضیل شرح داده شده است.


         
 نظر                                                                            

 

.........................................................................................

 

    صفحه اصلی      تماس با ما  
         
              

    گاه‌نوشت‌های  یدا... نقدی

   
- بررسی ساختاری داستان تپه هایی چون....
-اولین عشق من- قسمت آخر
- اولین عشق من- قسمت دوم-

-اولین عشق من- قسمت اول-

- خدایا ما چه غلطی کرده بودیم
 
  

-
آسفالت را دوست بدارید
-مهارت احمق بودن
 

.....................................

پیوند ها

.....................................