اين اختيار صفحه ي اصلي را همانند اول خواهد كرد ، تمام ابزارك ها و تنظيمات به حالت اول باز خواهند گشت.

ريست

“پاهای آویزان آن زن”

الهه علی خانی

صدای دکتر ایرج  می‌آید. صدای داغ و خفه‌اش پیچیده توی راهروی بالا و دارد می‌خورد به قاب‌های شیشه‌ای که از دیوارها آویزان شده؛  بعد هم سرزیر می‌شود کف راهرو و جریان می‌گیرد تا راه آب و می‌آید اینجا تا از کنار گوش‌های من رد ‌شوند. مطمئنم اگر می‌شد دست‌هایم را از توی این دیوار رد کنم می‌توانستم جلوی حرکتش را بگیرم. اما نمی‌شود.

توی دلم آشوب می‌شود. ولی می دانم بالا آوردنی در کار نیست یعنی چیزی آن تو نیست.

گوشم  را که از سردی دیوار یخ زده برمی دارم و برمی‌گردم سمت تو. ابروهایت را برده‌ای بالا،  حداقل دو بند انگشت بالاتر از خط مژه‌هایت و داری به من می‌خندی. می‌گویم : «زهر مار! چته  می‌خندی؟» می‌گویی: «من از اینجا دارم می‌شنوم. چه مرضی‌یه گوشتو بذاری رو دیوار ؟» می‌نشینم پشت میز و کف پاهایم را هل می‌دهم به ته میز و فقط نگاهت می‌کنم . قصد ندارم جوابت را بدهم. پشت سرت پونز سمت راست پوستر نمایشگاه عکاسی دکتر از جا کنده می‌شود تا گوشه‌‌اش گرد شود بالا و نور را منعکس کند روی سیاهی پرکلاغیه زمینه و خاکستری‌اش ‌کند. کمی منتظر پاسخ نگاهم می‌کنی. بعد که خنده‌ات محو شد سرت را می‌اندازی پایین و دمق بقیه متن‌ات را تایپ می‌کنی. ریش‌هایت را نزده‌ای امروز و پیراهن یک دست بنفش سیری پوشیده‌ای که دور یقه‌اش کوک‌های درشتی  زده‌اند.

سرم را برمی‌گردانم روی صفحه‌ی مانیتور.

تمام دیشب را روی متن بروشر تبلیغاتی  گروه نمایش سمین کار کرده‌ام و چیز بدرد بخوری از توی کارهایی که قرار است انجام دهند درآورده‌ام؛ یعنی کاری را که امروز باید انجام می‌دادم.  حالا بیکارم. مگراینکه  کسی بیاید و کار از قبل برنامه ریزی نشده‌ای روی سرم خراب کند.

اسکرین سیور کامپیوتر فعال می‌شود. خطی از منتها الیه  سمت چپ دستکتپ پله پله و تند ، کوچک و بزرگ، کشیده و ریز رنگ عوض می‌کند و می‌آید پایین و تمام می‌شود، بعد از نو شروع می‌شود و تمام می‌شود و شروع می‌شود و تمام و شروع‌هایش یک لحظه توی سرم  زنگ می‌زند. چشم‌هایم سیاهی می‌رود و مجبورم می‌کند پیشانی‌ام را بگذارم روی میز. می‌گویی: «چی شده؟» سرم را بلند نمی‌کنم ولی دست راستم را بالا می‌آورم و تکانش می‌دهم که یعنی هیچی و زل می‌زنم به زیر میز؛ اول به زانوهایم و بعد به چرخ‌های صندلی‌ام؛ به مدادی که نمی‌دانم کی قِل خورده و رفته زیر میز؛ به  تارهای مویی که تا کمرکش بلوندند و بعد سیاه می‌شوند و چیزی به سمت میز تو که پیدا هست و نیست. پیشانی‌ام را از روی میز بر می‌دارم خم می‌شوم پایین‌تر. چشم‌هایم را ریز می‌کنم. نور خورشید روی  موزاییک آن‌طرف تری‌اش افتاده و نمی‌گذارد بفهمم آن چیز  چیست. کمی سرم را به سمت داخل میز جلوتر می‌برم. فرصتی می‌شود  مداد را برمی‌دارم و همین طور زل می‌زنم به چیزی که نمی‌توانم تشخیص بدهم چیست؟ عصبی  می‌شوم. می‌آیم بلند  شوم که سرم می‌خورد به سقف میز و چیزی توی سرم  صدا می‌دهد. درد عین گرد باد توی سرم می‌چرخد. پاهایت را می‌بینم که می‌دود سمت من. تا برسی بلند می‌شوم. می‌پرسی چی شدددد؟ خنده‌ام می‌گیرد. مداد را نشانت می‌دهم، تو هم می‌خندی. ولی بعد یک‌هو خنده‌ات را قورت می‌دهی . سیب آدمت تکان می‌خورد. می‌توانم خنده‌ات را تصور کنم که از گلویت پایین می‌رود و بین نای و مری‌ات گیر می‌کند و نمی‌تواند تصمیم بگیرد به سمت معده‌ات باید برود یا به سمت شش‌هایت. بلند می‌گویم : “بروبه سمت شش‌هاش.” گیج نگاهم می‌کنی و می‌گویی:” بره سمت شش‌هاش؟” و من بلند می‌خندم. می‌گویم:”هیچی بابا با خودم بودم.” سیاهه‌ی چشم‌هایت دور صورتم چرخ می‌زند. می‌گویی : “آروم آروم دارم نگرانت می‌شم. ” می‌گویم: من خوبم بخدا…یعنی عقلمم سر جاشه. مطمئن باش با این ضربه‌ها من چیزیم نمی‌شه.” کمی عقب می‌روی. خیره می‌شوم به انگشتانت . به گره‌های روی بند دوم‌شان. گره‌های درشت و دایره‌دایره‌شان. همراشان گرد می‌شوم و می‌چرخم که یکهو روی پاهایت می‌نشینی، صندلی‌ام را می‌چرخانی سمت خودت و زل می‌زنی توی چشم‌هایم. من هم زل می‌زنم درست وسط چشم‌هایت که مرا منعکس کرده و  لام تا کام حرفی نمی زنم. هر چیزی باشد برایم مهم نیست. “مهم نیست” می‌خواهد توی سرم جولان بدهد که از جایت بلند می‌شوی. فکر می‌کردم چیزی بگویی ولی باز غافلگیرم می‌کنی. می‌روی سمت میز خودت و موبایلت را برمی‌داری و بعد از اینکه نگاهش کردی می‌گذاری سر جایش.‌

صدای دکتر ایرج است باز. سرم ناخوداگاه  می‌چرخد سمت صدا که این بار خودشان را از درزهای در می‌اندازند تو. اگراینجا نبودی می‌توانستم کاری بکنم ولی اینجایی و من مجبورم فقط نگاهشان کنم که چطور خودشان را لای درزهای موزاییک‌ها قایم می‌کنند. برمی‌گردم سمت تو. داری مرا نگاه می‌کنی و همین که  نگاهت می‌کنم سرت را می‌اندازی پایین و شروع می‌کنی به تایپ کردن.

صداها  تمام نمی‌شوند و هی حجم شان بیشتر می‌شود. چشم‌هایم را می‌بندم . دارد می‌گوید: «آخر هفته‌ی خوبی داشته باشید.» آخر هفته‌اش چند بار تکرار می‌شود و بعد صدای تقه‌ی در می‌آید. سرمان را همزمان می‌گردانیم سمت در. پای دکتر می‌آید تو . خودش می‌ماند پشت در. صدایش تنش را دور می‌زند و و پخش پلا می‌گوید خوش باشین. خدانگهدار. و حالا صورتش. صورت گندمی و همیشه اصلاح شده و براقش. هر دویمان از جایمان بلند می‌شویم. می‌گویی : “به به استاد ! بفرمایید ” لبخند زنان می‌آید وسط اتاق. سلام می‌کنم ولی صدایی نمی‌شونم. انگار صدایم توی فضا گم می‌شود . شاید مولکولهای هوای بلعیدنش یا صدای تو که می‌گویی: «الان صندلی تونو میارم» و می‌روی سمت میز خالی‌ای که روزی  آنجا می‌نشست و صندلی‌اش را هل می‌دهی طرفش.  رو می‌کند سمت من. لبخندش پخش می‌شود توی صورتش و باز آن صدای بم وخفه می‌گوید: «شعرت عالی بود. یه جور التقاط کاربردی واقعیتی بیرونی و شعری درونی…متوجه که هستید؟» می‌گویم : «تقریبا …» که تو می‌گویی: «اگر متوجه نبود که نمی‌تونست بنویسه.» و به رویم لبخند می‌زنی. دکتر هم می‌خندد و خنده اش عین تیر، از چله رها می‌شود و خنده‌ی تو را توی هوا می‌زند. صدایش می‌پیچد توی سرم: «همیشه نوشته‌ها ارادی نیستند. گاهی بی‌اراده آدما شاهکار خلق می‌کنن.» دست راستم بی‌اراده می‌رود سمت مانیتور و دکمه پاورش را فشار می‌دهد و بعد بی‌توجه به چشم‌های من برمی‌گردد سر جایش و با مداد بی‌اطلاع رها شده‌ای که زیر میز بود شروع می‌کند به بازی کردن. صدای دکتر رو به تو می‌گوید: «طرح شو تا آخر اون هفته باید آماده کنی.» و مداد توی دستم می‌نویسد “طرح” و من دیگر صدایی نمی‌شنوم. “ح” باید امتداد پیدا کند؛ حالا چرا نمی دانم. آن بالا به نظرم می‌خواهد تنه‌ی یک کاج بلند باشد؛ یک کاج که  توی دلش یک لانه کلاغ دارد. ولی از اینجا چیزی پیدا نیست. زل می‌زنم به طرح گنگ کاجی که کشیده‌ام. انگار که بخواهم  لانه کلاغ را پیدا کنم. تصویر آخرین قاب شیشه‌ای انتهای راهروی بالا می‌آید جلوی چشم‌هایم. نور خورشید لای شاخه‌های درخت گردویی که فقط یکی دو تا برگ دارد سیخ شده  این سو آن سو و زنی از بین آن پاهایش را اویزان کرده و هوا بوی دود می‌دهد انگار.

دلم می خواهد کلاغ بکشم؛ اما نمی‌شود‌. حجم کلاغ به کاجم نمی‌خورد. صدایی بم و خفه ولی تیز می‌گوید: «رها!» آنقدر محکم و آنقدر تیز که مداد از دستم ول می‌شود و سر می‌خورد  و می‌افتد زیر میز. سرم را بلند می‌کنم. زل زده‌ای به من. ابروهایت جمع شده اند در هم و کوتاه شده‌اند. هل می‌گویم :«بله.» دکتر ایستاده رو به من. «کجایی؟» بلند می‌شوم …نمی‌دانم چرا. می‌گویم: «همین جا… ببخشید.» بلند می‌خندد. اول دندان‌هایش می‌خندند و بعد بینی‌اش؛ چشم‌هایش؛ ابروهایش؛ موهایش؛ مولکول‌های بالای سرش …مولکول‌های سقف؛ مولکول‌های راهروی بالا؛ ملکول‌های قاب‌های شیشه‌ای بالا. قاب‌ها … به خوبی صدای خنده‌ی قاب‌های شیشه‌ای بالا را می‌شنوم. صدای اولین قاب که خودم هستم را هم می‌شنوم. سرم گیج می‌رود . می‌گیرم به صندلی؛ صندلی لیز می‌خورد عقب…

کلاغ از روی کاج می‌پرد و اوج می‌گیرد. من ایستاده‌ام این پایین.  نور خورشید از لای شاخه‌های کاج  سیخ شده توی چشم‌هایم. لانه‌‌ای پیدا نیست ولی هست… می‌دانم . صدای غار غار کلاغ از راهروی بالا می‌آید. از توی  یکی از قاب‌ها. از همان قابی که دکتر گفته بود الهام گرش من بودم. دکتر می‌داند چه باید بکشد که اینطور غار غار کند و من  صدایت را می‌شنوم که می‌گویی: «برو به سمت ششها، باید اوج بگیری.» می‌چرخم دور خودم تا تو را ببینم؛ نیستی…. چیز سرد و خیسی  شتک می‌زند روی صورتم …. صدایی خفه و بم می‌گوید رها … بیدار شو!

پشت پلک‌هایم تویی؛ می‌دانم. اما می‌ترسم چشم‌هایم را باز کنم و او را ببینم که می‌خندد. دوباره صورتم ریز ولی پخش وپلا  خیس می‌شود. چشم‌هایم را بازنکرده بلند می‌شوم و می‌نشینم و بعد چشم‌هایم را باز می‌کنم و می‌بینم که جلویم روی پاهایت نشسته‌ای. دکتر آن‌طرف تر ایستاده و حجم چند برابر شده‌اش اتاق را انگار پر کرده. می‌گوید: «چی شد ؟ یهو از حال رفتی! » و تو ادامه می‌دهی « ترسیدیم.» می گویم گمونم فشارم افتاده. تازگی‌ها همش فشارم می افته و نگاه می‌کنم به دکتر که نیشخند می‌زند و دست‌هایش تند ولی بی‌مورد می‌رود سمت موهایش. موهایش روی سرش ساکت نشسته‌اند، نه… خوابیده‌اند. دراز کشیده‌اند و حتی با نفس کشیدنشان هم تکان نمی‌خورند. عین خودش که وقتی می‌خوابد یعنی وقتی دراز می‌کشد دیگر جنب نمی‌خورد.

می گوید :« بهتره بری خونه استراحت کنی» و پلک چپش می‌پرد و پریدنش عین دیدن پریدن یک کلاغ از شیشه پنجره‌ی ماشینِ در حال حرکت، گم می‌شود .انگار که اصلن وجود نداشته؛ حتی اگر برگردی و از شیشه‌ی عقب دنبالش بگردی.  می‌گویم: «خوبم…نگران نباشید..»

می‌گوید:« من یه ربع دیگه  دارم می‌رم بیرون، می‌تونم برسونمت خونه‌ات.» آب دهانم را قورت می‌دهم؛ ولی توی گلویم گیر می‌کند و بعد می‌پرد توی سینه‌ام تا شش‌هایم غافل‌گیر شوند و سرفه‌ام بگیرد. هول می‌شوی، دستت را می‌گذاری پشت کمرم،‌ ولی من خوبم. دستت را پس می‌زنم و به چشم‌های دکتر خیره می‌شوم که باز یک جور دیگری شده‌اند. می‌گویم : «نه… ممنون؛ حالم خوبه استاد.»  هردو دستش را برمی‌گرداند و بعد بی انکه چیزی بگوید خودش و صداهایش را برمی‌دارد و از اتاق می‌رود و در را نبسته می‌بینم که رد عبور خاکستری‌اش، روی زمین، آرام آرام سیاه می‌شود.

کمک می‌کنی تا از جایم بلند شوم. می‌خندم توی صورتت. تو هم لبخند می‌زنی. می‌گم: «چته تو …همچین نگاه می‌کنی انگار داشتم می‌مردم!فشارم بود دیگه»

-« اخه دیروزم فشارت افتاد…حالت خوب نیست انگار!» ابروهایم را تا آنجایی که می‌توانم به هم نزدیک مییکنم و مییگویم: «دستی دستی حالا منو بکش. » و می‌روم سمت میز.  صندلی‌ام را می‌کشم جلو و قبل از اینکه بنشینم، دکمه‌ی پاور مونیتور را می‌زنم، صفحه تکانی می‌خورد و روشن می‌شود.

نگاهت نمی‌کنم. نمی‌خواهم ببینم که داری نگاهم می‌کنی. من حالم خوب است یا حداقل اینطور فکر می‌کنم یا حداکثر اینطوری باید فکر کنم. چشم‌هایم را نمی‌بندم . می‌دانم چشم‌هایم را ببندم تصاویر اوج می‌گیرند توی مغزم ومن باز بین آن‌ها گم می‌شوم و نمی‌توانم خودم را به موقع بیرون بکشم. پس باید زل بزنم به مانیتور. فقط مانیتور.

خسته شده‌ام. یک چیزی توی سرم بنگ بنگ می‌کند و توی دلم همچنان آشوب است ولی می‌دانم که بالا نمی آورم. چیزی آن تو نیست.

ورق طر ح م را از سر رسید می‌کنم، مچاله می‌کنم. دلم می‌خواهد ببلعمش اما تو اینجایی.

ته گوشم صدای زنگ می‌شنوم. انگار یکی دستش را گذاشته روی زنگ و برنداشته؛  ولی نه زنگ اینجا، زنگ خانه بغلی.

بی هوا تو را نگاه می‌کنم . حواست به من نیست داری با خودکارت تک تک می‌زنی به میز و یک جایی غیر از اینجایی، مطمئنم. کاغذ مچاله شده را پرت می‌کنم تو سطل زباله و باز نگاهت می‌کنم. حواست نیست. می‌توانم راحت حرکاتت را زیر نظر بگیرم. الان شش ماه است که آمده‌ای توی این اتاق . روبه روی من. اولین روز موهایت بلند بود ولی روز دوم کوتاهشان کردی .

نگاهی به ساعت می‌کنم. نه و پنجاه وپنج . یه چیزی به نظر  غلط می‌آید. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم عقربه‌ی ثانیه روی یازده گیر کرده و هی می‌خواهد جلو برود و نمی‌رود. بلند می‌گویم : «اِ…» سرت را بالا می‌آوری. می‌گویم: «خوابیده.» رد نگاهم را را می‌گیری ونگاهی می‌کنی. می‌گویم: «خوش به حالش.» لبخند می‌زنی و می‌گویی: «خسته ای؟ فردا جمعه است تا دلت می‌خواد بخواب.» می‌گویم: «از همین حالا خودم رو زیر پتو می‌بینم. این روزا همش خوابم میاد. چشمام بهم برسن اون دنیام.» چیزی نمی‌گویی. می‌گویم:«امروز تو لکی؟» می‌گویی: کی؟ من؟ می‌گویم: «اهوم! انگار اینجا نیستی.» رو برمیگردانی سمت مانیتور و با موس چند کلیک می‌کنی و می‌گویی:  «بیست  صفحه تایپ با فونت ده تاهوما؛ از ساعت هشت. به نظرت وقت داشتم اینجا نباشم؟» به دسته ی صندلی یله می‌اندازی و می‌گویی: « اتفاقا برعکس همش اینجا بودم و حواسمم هست که تو اینجا نیستی.» می‌گویم: «من کی اینجا بودم که حالا باشم؛ غیب گفتی.» با انگشت اشاره صورت زبرت را می‌خارانی و ابلهانه می‌گویی: «اینم یه حرفیه.» می خواهم بخندم که چیزی دور و اطراف نافم گرد و سفت می‌شود . تکان می‌خورد. از این ور نافم می‌رود انطرفش و شروع می‌کند به دل دل زدن و بعد یکهو تمام می‌شود. میگویی: «یهوچی شد باز؟» ابروهایم را تو هم می‌کشم و می‌گویم: «چته تو هی دم به دقیقه می‌پرسی چی شد؟ مریضم… مرگمه…اصلن چه ارتباطی به تو داره…تو کار خودتو بکن.» نگاهم می‌کنی. از آن نگاه‌هایی که هر کس ببیند می‌فمد گند زده. سرت را می‌چرخانی سمت مانیتور.  کمی این طرف آن‌طرف می‌شوی . خم می‌شوی و از روی کاغذها کمی تایپ می‌کنی و بعد یکهو بلند می‌شوی، سویشرتت را از روی پشتی صندلی برمی‌داری و می‌روی سمت در. در نیمه باز را بازتر می‌کنی و می‌روی. انگار که هیچ وقت نبوده‌ای. حتی مولکول‌های هوا هم رد عبورت ‌را باز نکرده‌اند. نه صدای پایی نه خش خش عبوری. تو انگار نامرئی‌ای. انگار وجود نداری و من ساختمت . جز به جزات را من ساختم. حتی خطوط پیشانی  یا حالت انگشتانت را وقتی روی گونه های زبرت گذاشته‌ای‌شان یا صورت تراشیده یا نتراشیده‌ات را، رنگ لباس امروزت را. بوت یا کتانی یا ورنی بودن کفش‌هایت را. راستی امروز کفش‌هایت را ندیدم. می‌توانستم از همین جا وقتی سرم زیر میز بود ببینم چه پوشیدی، لعنتی. خم می‌شوم زیر میز. نور آفتاب رفته ….نیست! چیزی نیست. مطمئنم یک چیزی آن جا بود. یک چیزی که بود و نبود ولی حالا فقط نیست. بلند می‌شوم و باز سرم می‌خورد به سقف میز و درد آن بار تکرار می‌شود. با فشار پاها صندلی را هل می‌دهم عقب و از میز فاصله می‌گیرم. کاش اینجا بودی. سرم درد می‌کند. با دست می مالمش. صدای بهم خوردن در می‌آید. یکی رفته یا شاید آمده. نگاه می‌کنم روی ساعت. نه و پنجاه و  پنج. هنوز دارد زور می‌زند برود جلو ولی نمی‌شود. باطری‌اش را عوض نکنیم تا ابد الدهر همین کار را می‌کند.  صدای زنگ می‌شنوم. زنگی آشنا از یکجایی دور ولی نزدیک؛ ولی نه مثل خانه‌ی همسایه، یکجایی نزدیک‌تر، ولی نمی‌فهمم کجا….برمی‌گردم سمت چپ. نه انطرف است، سمت راست. چشمم می‌افتد به کیفم تازه می‌فهمم صدای موبایل است. می‌پرم بالا  و کیفم را برمی‌دارم و موبایل را بیرون می‌آورم. باورم نمی‌شود. دکترا‌یرج است. گرچه شماره‌اش را حذف کرده‌ام ولی هنوز از حفظمش. مانده‌ام جواب بدهم یا ندهم؟ جواب بدهم یا ندهم؟ بدهم یا ندهم؟ لعنتی! جواب بدهم یا ندهم ؟ «الو …!»

-         دختر تو چت شده این روزا…. از من شاکی‌ای؟

-         نه بخدا …

-         هر کس تو رو نشناسه من یکی می‌شناسم. تا من رفتم بالا! یه جوری شدی.

-         خب آخه کارا زیاده …

-         فرهود که اونجا نیست؟ هست؟

-         نه همین ده دیقه پیش رفتش بیرون از اتاق.

-         پس چرا راحت حرف نمی‌زنی؟

-         نه راحتم….گمونم  فرهوده …اومدش؛ بعد صحبت می‌کنیم .

گوشی را قطع می کنم و از اینکه دروغ گفته‌ام یک لحظه می‌ترسم. دکتر همیشه همه چیز را  در مورد او می‌داند. فرهود هست یا  نیست؛ فرهود طرح را آماده کرده یا نکرده؛ فرهود قبول می‌کند یا نمی‌کند. هیچ وقت هم اشتباه نکرده. انگار خودش آن بالاست و گوش‌هایش یا شاید چشم‌هایش این پایین؛ خیره شده به فرهود و کوچکترین حرکات او را زیر نظر دارد.

ساعت موبایلم را چک می‌کنم، یازده سی و هشت.

دلم چیزی می‌خواهد یک چیز گس, مثل خرمالو. سفت هم باشد که حسابی دهانم را بی آب کند تا بعدش بلافاصله یک چیز ملس وآبدار بچسبد. اَاَاَه …مرده شورت را  ببرند…بمیری… نباشی.  باید زنگ بزنم به دکتر.  باید بگویم می‌ترسم …باید بگویم یک چیزهایی تغییر کرده.  ولی نه نباید فکر کند دیوانه شدم. اصلن چرا باید  چیزی بگویم؟ باید صبر کنم. ولی اگر اشتباه نکرده باشم. کیفم را بر می‌دارم. بازش می‌کنم بسته‌ی سه تایی قرص را بیرون می‌آورم. نگاهش می‌کنم. اولی را صبح خوردم. نگاهی به ساعت می‌کنم. نه وپنجاه و پنج.

چرا فرهود نیامد؟ کیفش که اینجاست. کیف کج شده انگار بخواهد بیفتد ولی نمی‌افتد، مطمئنم. می‌توانم کاغذ شوم بروم آن تو، بین بقیه کاغذ ها. برای همیشه. می‌توانم….نه نه نباید بگذارم باز تصاویر بیایند. همه‌شان آخرش میرسند به یک‌جا و عین بختک می‌افتند به جانم. ناخوداگاه به ساعت نگاه میکنم ان هم روی اعصابم است. همه چیز روی اعصابم است. نور افتابی. مداد زیر میز و این ساعت لعنتی تر از همه شان.

در باز می‌شود. تویی. دو تا لیوان یک بار مصرف توی دست‌هایت گرفته‌ای و گوشه‌ی لبت می‌خندد. می‌گویی: «قهوه که می‌خوری؟» نگاهت می‌کنم…فقط نگاهت می‌کنم. هی نگاهت می‌کنم…باز هم نگاهت می‌کنم. می‌گویی: « جن دیدی مگه؟» می‌گویم: «یه چیزی تو همین مایه‌ها.» نمی‌خندیم. می‌آیی سمتم و لیوان را می‌گذاری روی میز و می‌گویی: «بهر حال من  اوردم. چند تا قند بیشتر بنداز توش… شیرین بخور.» تو می‌روی و بخار قهوه  می‌آید. کاش  غول قهوه هم داشتیم . از آن غول‌های دست به سینه تا من ارزو ‌کنم کاری کند، حداقل، عقربه ثانیه شمار از این تلاش مسخره دست بردارد. خوب گوش کنم حتی صدای تک تک عبورش را هم می‌شنوم ولی تکان نمی‌خورد. فقط  رفتنِ نرفتن است. خب نرود، بماند سر جایش؛ نمی‌میرد که. هر چقدر هم زور بزند آخرش می گویند خوابیده است.

-         یخ کرد.

سرم را می‌گردانم طرفت . حالا آفتاب رسیده به پنجره‌ی تو. و این تویی که هستی و نیستی. نور تو را توی خودش پنهان کرده. باید ببینمت. چشم‌هایم را ریز می‌کنم. زیر شکمم تیر می‌کشد. جیغ کوتاهی یکهو از دهانم بیرون می‌پرد. سیاهه بلند می‌شود. چشم‌هایم را می‌بندم. درد بالا می‌اید. یک جایی نزدیک نافم می‌ماند و گرد می‌شود. دستم را محکم به لبه‌ی میز می‌گیرم. پس یک چیزی بوده.‌ ولی نمی‌شود که به این زودی. فقط چند ساعت است. می‌ایی طرفم… پیدا می‌شوی. دست‌هایم عرق کرده‌اند. چشم‌هایم سیاهی می‌رود. تو می‌چرخی و بالا می‌روی  و محو می‌شوی وبعد یکهو دوباره می‌ایی. رها شده‌ام روی صندلی. دست می‌گذارم روی شکمم؛ شکم صاف و تخت و خالی ام. دیگر درد نمی‌کند. انگار از اول هم دردی نبوده.  نگاهت می‌کنم .  یک چیزهایی می‌گویی ..نمی‌فهمم. می‌روی سمت میزت و موبایلت را برمی‌داری. نگاهت می‌کنم. زیپ سویشرتت را بالا می‌کشی. می‌روی سمت چوب لباسی. نیم تنه‌ی مرا برمی‌داری. می‌آیی سمت من. به جلو می‌کشی‌ام و چیزهایی می‌گویی که برایم اهمیت ندارند. نیم تنه را تنم می‌کنی . زیر بغلم را می‌گیری. دست هایت را پس می‌زنم. چیزیم نیست. یعنی چیزی نیست. می‌گویم: «خوبم.» می‌گویی: «حالت خوب نیست یه چیزیت شده. شاید مسموم شدی. شاید …» دست می‌گذارم روی شکمم. یک چیزی تو گلویم گیر کرده. می‌گویم : «تو می‌دونی نقاشیِ اون زنِ که فقط پاهایش از لای شاخه‌ها آویزوونِ، منم؟

۵ نظر

  1. حامد26 می‌گه:

    سلام
    - – - – -
    نود درصد طول زندگی ها بی اتفاق است. صبح تا شب کار و دغدغه ی پول و غیره.
    جالب اینجاست که کمتر داستانی پیدا می شود که راوی نود درصد بی‌اتفاق زندگی باشد. صبح شروع می‌شود، صبحانه، کار، ناهار، استراحت، شام، خواب و دوباره شروع می‌شود. مانند اسکرین سیور است. شروع می‌شود، تمام می‌شود، دوباره شروع می‌شود، دوباره تمام می‌شود و مگر گاهی مونیتور را دستی خاموش یا روشن کنند…!‍

    دقایقی از پشت میز نشینی، خواه در خانه باشد، خواه در پشت میز مدیریتی طویل در اتاقی با پنجره های مشرف به شهر. این داستان در ابتدا روایت نود درصد بی‌اتفاق زندگی است. که میل دارد وارد آن ده درصد شود. دنبال اتفاق می‌گردد. و خواننده هم آرام آرام به دنبال اتفاق می‌گردد. این احساس را همه ی ما آدم ها داریم. که دوست داریم بفهمیم ماجرا از چه قرار است. پشت سر مردم حرف درست می‌کنیم که اتفاق تولید کنیم. که بهانه ی فکر داشته باشیم. که از یکنواختی بیرون آییم.
    واقعا هم یکنواختی چیز خوبی نیست. دوست داریم داستانی بخوانیم تا به کمک اتفاق داستان به زندگی مان فراز و فرود دهیم. اتفاق خیلی خوب است. سرعت گذر زمان را کم می کند. دیده‌ها را حساس می‌کند. و می فهمیم که داریم زندگی می کنیم و روزهایمان با هم متفاوت است.

    بی‌اتفاقی برای خودش غم بزرگی است. بی اتفاقی فقیر و غنی نمی شناسد. ممکن است بر سر میز طلا صبحانه ات را نوش جان کنی، ولی زندگی ات بی اتفاق باشد. عشقی و احساسی و انتظاری نداشته باشی. این خیلی حال ما را خراب می کند.
    دختری در جایی کار می‌کند. به نظر می‌رسد گرافیست باشد. گرافیست خوش ذوقی هم به نظر می‌رسد باشد. اما، خوش خیال هم هست. یا حداقل قوه ی خیال ش هنوز زنده است. مانند بسیاری از زن ها که دیرتر از مرد ها به یکنواختی تن در می‌دهند و همین رویاپردازی ها و نشستن برای رسیدن محیط آرام و شاد زندگی است که آنها را سرپا نگه می‌دارد. هرچند رسیدن به آن رویای دلپذیر بسیار بعید به نظر برسد.

    از چیزهایی که به زندگی ما اتفاق می‌بخشد، باعث می‌شود به اندیشه بیافتیم و تصمیم بگیریم، احساس کنیم که هستیم و عقل ما می‌بایستی به مددمان بیاید، انتخاب است. 
    و سرانجام این داستان منتهی می‌شود به گونه ای از اتفاق که به آن می‌گوییم تشویش انتخاب. آه که این تشویش انتخاب چه اتفاق بزرگی است. گاهی به کل زندگی انسان اتفاق می‌بخشد. تشویش انتخاب، شیرینی خاص خودش را دارد. تمام جوانی یک دختر را پر می‌کند. انتخاب نیاز به زمان دارد. البته نه مانند آن ساعتی که ایستاده است، بلکه در حال گذر است. نیاز به باطری ندارد. در اغلب موارد با پنهان کاری هم در ارتباط است. پنهانکاری نیز در این داستان مزید لذت شد!
    سرانجام با ضربه تمام می‌شود. ضربه ای که نه فقط ضربه بود، بلکه آشکار کننده ی تمام کنجکاوی خواننده بود. البته نه آشکار کننده ی پاسخ، بلکه واضح کننده ی سوال. که اگر به دیگری علاقمند شدی چه کار می‌کنی؟!
    - – - – -
    حامد۲۶
    آخر بهمن نود

  2. عارفی می‌گه:

    فضا سازی داستان خیلی خوب و قوی است. حتی حالت‌های دختر به خوبی تصویر شده‌اند. اما من هم مثل راوی که همان دختر باشد سردرگمم. نمیتوانم نشانه‌هایی را که داده‌ای خوب بهم چفت وبست بزنم. شاید باید بیشتر بخوانم.

  3. رامین رادمنش می‌گه:

    درود
    نقد جامعی نوشتم برای این داستان که به زودی میذارم روی وب. متاسفانه الان همراهم نیست. ولی فردا. قول میدم! نزن الهه! تو رو خدا!
    حرف دیگری نمیزنم. چون هرچه میخواهم بگویم انجا هست. فقط اپینکه از داستان خوشم آمده (نه بابا! احساس میکنم شدم یه جور خدای نقد که اگه من خوشم بیاد حتما اتفاق بزرگی میفته!)

  4. Tayib می‌گه:

    وقتی داشتم این داستان را می خواندم به یاد داستانهای کتاب ” زنان بدون مردان” خانم شهرنوش پارسی پور افتادم، سبک و سیال این داستان خیلی به داستانهای آن کتاب و جریان سیال ذهن شباهت داشت، سبک جریان سیال ذهن و سورئالیسم از نظر فضا سازی مشکل تر از سبکهای دیگر است، بخاطر پراختن به جنبه ذهنی و درونی بیش از بیرونی و ناهمگونی تصاویر و طیفها و لایه های ساختاری و پرداختن به موراء واقعیات.
    داستان “پاهای آویزان آن زن” در کل از نظر فضا سازی و سبک و پرداخت هنری خیلی خوب بود، اما به نظرم نویسنده داستان می توانست از فضای روحی و عاطفی سنگین حاکم بر داستان بکاهد تا خواننده هم بتواند نفسی بکشد.

  5. gisou می‌گه:

    سلام متاسفم!!
    چون سرکارم مجبور شدم پرینت بگیرم از متن داستانت بعد بخونم در اولین جملاتش یاد اتفاقی افتادم که ارزش نوشتن نداشته هیچقوت حس کردم شروع خوبیاست جملات اولش!!
    دلم نمیخواست ناراحتت کنم متاسفم!! یکبار داستان من را چاپ کرده بودند به اسم خودشون حالم بهم خورد و مدتها ننوشتم چون پرینت گرفته بودم هیچ منبعی نداشتم که ذکر منبع کنم!
    کل داستان رو بیخیال شدم بلکه روزی با جملات دیگه ای توصیفش کردم!
    باز هم معذرت میخوام!
    ممنون که سر زدین منتظرم

نظر دهيد